ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - جهان آينده و آينده جهان
به ماضى بعيد يا آينده مبهم نيست، او امام زمان، عليهالسلام، است؛ نه فقط اين زمان كه امام، عليهالسلام، در لحظه لحظه تاريخ حضور دارد و بر آن تاثير مىگذارد. او نه تنها در زمان استبلكه حاكم و محيط بر زمان است. پس بايد در نظر آوريم كه قيام مهدى، عجلالله تعالىفرجه الشريف، يك حادثه نيست، يك حقيقت تاريخى و برآيند تلاش همه صالحان و پيامبران است. ما بايد نگاهمان را نسبتبه تاريخ و فلسفه تاريخ تصحيح كنيم. ما متاسفانه غالبا در تفسير تاريخ با قرآن كريم همراى و هم عقيده نيستيم. نگاه ما به تاريخ برگرفته از انديشههاى ناقص بشرى است، چنان كه خواهيم ديد تحليل غرب از تاريخ هنوز بر ذهنيت ما حاكم است و گويا دست از سر ما بر نمىدارد.
همانطور كه فرمودند، در واقع ديدگاههاى پيش بينى كننده تاريخ آينده به دو دسته كلى تقسيم مىشود، ديدگاههايى كه بيشتر فلسفى است و با نگاه فلسفى سعى مىكند آينده تاريخ را تفسير كند و ديدگاهى كه متاثر از جريان علم گرايى و عمل زدگى دوران مدرنيته است و بيشتر به صورت مقطعى و موردى در پى اين بوده كه مسايل آينده را پيشگويى كند و حدس بزند. گرچه اين ديدگاه دوم هم همانطور كه فرمودند بر يك مبناى فلسفى و انسان شناسى استوار است، اما به هر حال خود آنها ادعايشان اين است كه تقريبا پايان دوران فلسفه فرا رسيده و الان، منطق و روش پرداختن به مسايل اجتماعى و تاريخى چيز ديگرى است. جريان اخير بخصوص بعد از جنگ جهانى دوم و با مشكلاتى كه جهان غرب پس از اين جنگ پيدا مىكند خيلى رشد كرد. نظريه «فوكوياما» در اين راستا است كه در واقع مىخواهد ديدگاه ليبراليستى را كه در جنگ جهانى دوم و بعد از فروپاشى شوروى سابق بار ديگر به طور جدى مطرح شد و فضاى جديدى پيدا كرد، دوباره تقرير كند و يك نگاه از اين سو به آينده تاريخ داشته باشد، امثال «هانتينگتون» از ديدگاه ديگرى مسايل را نگاه مىكنند و سعى مىكنند عنصر فرهنگ و تمدن را در تحليل خود از تاريخ دخالت دهند.
اما در مقابل اين جريان و پيش از ظهور اين نوع پيش بينيها نسبتبه تاريخ، ديدگاه انديشمندانى را داريم كه بيشتر از منظر فلسفى به تاريخ نگاه مىكنندو آينده تاريخ را هم در همين سمت و سو مىبينند. اگر قرار باشد كه يك دسته بندى كلى در اين زمينه ارايه بدهيم بايد گفت: در اين زمينه دو گرايش عمده در بين فيلسوفان جديد غرب وجود دارد. يك گرايش كه مىشود آن را تفسير ماركسيستى- ليبراليستى از تاريخ دانست، بيشتر نگاه جبر انگارانه به تاريخ دارد و در واقع انسان را تحتشرايط محيط و طبيعت تفسير مىكند، اينكه حالا ماركسيسم را در كنار ليبراليسم مىآوريم باز هم بحثى است كه در اينجا بتفصيل قابل بحث نيست. خلاصه آن كه در جريان ماركسيستى- ليبراليستى به دليل نگاه مادى نسبتبه انسان و تاريخ.