ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - اين است آخرالزّمان!
برداشت عمومى مردم از اصطلاح «آخرالزّمان» مترادف با «ملاحم و فتن» است؛ مجموعهاى از جنگها، آشوبها و فتنههاى فراگير. آنها، مجموعه وقايع و حوادثى را كه در ظرف زمانى آخرالزّمان، به عنوان دوره و عصرى خاص، حادث مىشود، عين آن دوره و مترادف با آن مىشناسند. گويا، پيشآگاهى آنان از حجم، گستره و كيفيت ابتلائات، يعنى مجموعه ملاحم و فتن در آن دوره و عصر چنان است كه ظرف و مظروف را در هم عجين و يكى فرض مىكنند.
در ادوار و اعصار گذشته هم فتنه و جنگ و آشوب فراوان رخ داده است. اساساً، ملاحم و فتن در كيفيت و كميتى متفاوت با آدمى به زمين آمده و قرين همه ادوار حياتش بوده است، زيرا عرصه زمينى محلّ بروز منازعات و تضادهاست و حسب همين تعامل و تضاد است كه حركت اتّفاق مىافتد، ولى منسوب شدن عصر و دوره آخرين پيامبر- حضرت خاتمالانبيا (ص)- به آخرالزّمان، پيش از آنكه مرتبط به ملاحم و فتن اين عصر باشد، به جايگاه اين عصر و عهد و آخرين بودنش نسبت به ادوار پيشين برمىگردد؛ زمانى كه در انتهاى آن، بشر بزرگترين تجربه تاريخى و عصر ظهور منجى موعود را در مىيابد.
آخرالزّمان، با بعثت نبى رحمت (ص) آغاز شد؛ چنانكه ايشان فرمودند: «من پيامبر آخرالزّمان هستم»؛ دورهاى كه هرچه به انتهايش نزديكتر مىشود، بشر تلاطم و بحران را بيشتر تجربه خواهد كرد تا وقتى كه در اثر تراكم بحرانها، ملاحم و فتن، انباشتگى ظلم و جور به نهايت خودش مىرسد. در آن هنگامه، حيات آدمى در كميت و كيفيت عين فتنه و ملحمه و از جنس آن مىشود. پيامبر اكرم (ص) از اين تراكم و انباشتگى ظلم و جور، با عبارت مملو شدن ياد مىكنند و مىفرمايند: «... و يملأ الارض قسطاً و عدلًا كما ملئت جوراً و ظلماً؛ و زمين را پر از عدل و داد مىكند آنچنانكه پر از ظلم و جور و ستم شده بود».
اين تعبير، انباشتگى ويژه ظرفى را به نمايش مىگذارد كه ديگر آن فضاى خالى وجود ندارد، گوئيا همه حجم حيات آدمى را در كيفيت و كميت از خود انباشته ساخته است.
از همين روست كه مىتوان گفت: وجه مميز ملاحم و فتن آن عصر با ساير اعصار قبل، ابتدا در «فراگيرى» و گستردگى بحرانها، ملاحم و فتنهها است؛ ورنه پيش از عهد حضرت رسول الله (ص) هم ملحمه و فتنه بوده، طغيانگر و جافى هم بوده، ليكن، در هيچ عصرى ملحمه و فتنه در آن حدّ و قواره فراگير نبوده است.
اين فراگيرى، نه به كثرت و تعدّد حاكمان و طاغيان ظالم و فتنهجو، بلكه به «فراگيرى و عموميت ظلم و جور» ميان جوامع و مردم برمىگردد. همه مردم، اعمّ از حاكم و محكوم، مالك و رعيت، سلطان و شبان، جملگى در اين ظلم و در اين ظلمت شريكاند و همراه و همگام با آن. بىشك، شما به دست همه مردم، چوب و چماق و اسلحه نمىبينيد، چنانكه همه مردم لباس حاكم و سلطان و امير بر تن ندارند و حتّى بسيارى از مردم از ديدن ظلم و ستم رفته بر رعيتى از سوى حاكم و سلطانى، بيزارند و ممكن است از او تبرّى هم بجويند، ولى مفهوم ستم و ظلم، تنها در جور و ستمِ حاكمان بر رعايا مصداق پيدا نمىكند؛ در حالى كه در نزد مردم، اين بارزترين مصداق ظلم، (ستم حاكم بر رعايا) همه مفهوم و معنى ظلم را به خود اختصاص داده است. اين معنى، بىشباهت با درك عمومى مردم از رزق و روزى نيست؛ در حالى كه همه آنچه بر بشر فرود مىآيد و از آن بهره مىبرد يا بدان محتاج است، صورتى از رزق و روزى است؛ مثل سلامتى، علم، حكمت، توفيق عبادت و نان. بشر نان و خورشت صبح و شام را روزى مىشناسد، از جزء، اراده كل مىكند. به همين صورت، مصداقى بارز از ظلم را كه عمدتاً در محاكم قضايى و نزد حاكم ظاهر مىشود، همه ظلم مىشناسد و از ديگر صورتها و مصاديق آن غفلت مىورزد؛ البتّه اهل خرد اينچنين نيستند.
ظلم در برابر عدل و به معنى خارج شدن هر چيز از جاى اصلى و حقيقى خودش است؛ اعم از آنكه مالى از كيف و خانه مظلومى به ناحق جابهجا شده باشد يا آنكه ناشايست و نابخردى بر مسند حاكميت و امارت تكيه زده باشد و مانند آن.
اين فراگيرى و عموميت ظلم در سالهاى ماقبل از ظهور امام عدل، چنانكه همگان خواسته و ناخواسته و دانسته و نادانسته بدان مبتلا مىشوند، به «عهد جمعى» برمىگردد؛ عهد مشترك و عمومى مردمان با مبدأ و منشأ ظلم.
همچنان كه «پرستش و پرستيدن» ذاتى وجود بشر است و انسان از بدو خلقت تا الى الابد، صرفنظر از همه مصداقها، موجودى پرستنده است و هيچ كس را نمىتوان در ميان نوع انسان، بىپرستش و وضعى از پرستيدن تصوّر كرد (اعمّ از اينكه خداى واحد را بپرستد يا بتى چوبين يا حتّى خودش را) تا آنجا كه الزاماً انسان را «موجودى پرستنده» مىتوان ناميد، «عهد داشتن و عهد بستن» هم، ذاتى وجود اوست و به عبارتى، از تبعات ذاتى اين صفت «پرستندگى» است.
سر فرود آوردن خالصانه و صادقانه در برابر هر الهه، ايزد و بت، در خود و با خود «عهد» و «تعهّد» در برابر