ترجمه اعتقادات شيخ صدوق - حسني، محمد علي - الصفحة ٢٨ - باب(هفتم) اعتقاد در قضاء و قدر
راه مرو، دفعه سيم سؤال كرد فرمودند سرّ خداوند است بيجا مشقت فهمش را مكش. و ايضا جناب امير ٧ در باب قدر فرمودند متنبّه شويد بتحقيق كه قدر سرّى است از سرّ خداوندى و ستريست از ستر خداوندى و حرزى است از حرز خداوندى در حجاب الهى بالا برده شده و از خلق خدا در پيچيده گرديده و بانگشترى خدا مهر شده، سابق در علم خداوند است حقتعالى پايه بندگان را از دانستن قدر پستتر آفريده و قدر را بالاتر از مشاهده و ادراكشان گردانيده، زيرا كه در نمييابند او را بحقيقت ربانيتش و نه بقدرت صمدانيتش و نه بعظمت نورانيتش و نه بعزت وحدانيتش زيرا كه قدر دريائى است موّاج و خالص است براى خدا، عمقش ما بين آسمان است و زمين، عرضش ما بين مشرق و مغرب. سياه چون شب تاريك بار، بالا ميرود و يكدفعه پائين مىآيد، پر از مارها و ماهيها است. در قعرش آفتابيست كه ميدرخشد، سزاوار نيست كه مطلع شود بر آن مگر يگانه فرد پس هر كه در صدد اطلاع بر آن برآيد عناد با خدا نموده در حكمش و نزاع با او نموده در سلطنتش و راز و ستر خدا را فاش كرده و باز گشته بغضبى از خدا و جايگاه او جهنم است و بدجاى بازگشتى است جهنم.
و روايت شده كه جناب امير ٧ كناره گرفت از پيش ديوارى كه ميل كرده بود و رفت بمكان ديگر، شخصى عرض نمود يا امير المؤمنين از قضاء خدا ميگريزيد؟ آن جناب فرمودند ميگريزم از قضاء خدا بقدر خدا.
و شخصى از حضرت صادق ٧ پرسيد كه: آيا افسون هيچ دفع قدر مينمايد؟ فرمود اين هم از قدر است[١]
[١] شيخ مفيد عليه الرحمه بعد از نقل كلام ابو جعفر ابن بابويه ره در باب قضا و قدر و اينكه سخن در باب قدر منهى عنه ميباشد و بعد از روايت حديثى بچند سند فرموده است كه: گفته است شيخ ابو عبد اللّه كه مفيد است كه عمل نموده است شيخ ابو جعفر در اين باب بر چند حديث شاذى كه از براى آنها توجيهاتى است كه مىشناسند آنها را علماء هر گاه صحيح بوده باشد و ثابت باشد سندهاى آنها و نگفته است در اين باب سخن محصلى و بتحقيق كه بود سزاوار از براى او چون كه شناخت از براى قضا معنائى( اين معنى را) اينكه اهمال كند سخن در آن را و بعد فرموده است شيخ مفيد كه قضا معروف ميباشد در لغت و بر آن شاهدى چند ميباشد از قرآن، پس قضاء بر چهار قسم است، اول آنها خلقت است و دوم امر و سوم اعلام و چهارم حكم فاصل ميان حق و باطل، و اما شاهد قضا بمعنى خلقت پس قول خداوند تعالى است كه: ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ( تا قول خداوند تعالى كه) فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ يعنى خلق نمود آسمانها را هفت آسمان در دو روز.
و اما شاهد قضا در امر پس قول خداوند تعالى است كه: وَ قَضى رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ( در سوره بنى اسرائيل آيه ٢٤) اراده مينمايد كه امر نموده است خداوند كه عبادت ننمائيد مگر او را.
و اما شاهد قضا در اعلام پس قول خداوند تعالى است كه: وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ( سوره بنى اسرائيل آيه ٤) يعنى اعلام نموديم بنى اسرائيل را و خبر نموديم ايشان را بآن پيش از شدنش و اما شاهد قضا بحكم فصل ميانه خلق قول خداوند تعالى است كه: وَ اللَّهُ يَقْضِي بِالْحَقِ يعنى فضل ميكند بحكم حق ميانه خلق، و شاهد ديگر در اين معنى قول خداوند تعالى است كه: وَ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْحَقِ. اراده مىنمايد كه حكم نموده ميانه ايشان بحق و فصل نموده ميانه ايشان بحق، و گفته شده است كه از براى قضا وجه پنجمى ميباشد و آن فراغت از امر است و استشهاد شده است بآن بقول حضرت يوسف ٧ كه گفت: قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ( سوره يوسف آيه ١٤) يعنى فراغت بعمل آمد از آن و آن برميگردد بمعنى خلق و هر گاه ثابت شد آنچه ذكر نموديم در وجهها و معانى قضاء، پس باطل شد قول مجبره كه خداوند قضا نموده است بر خلقش بمعصيت، بجهت آنكه خالى نمىباشد كه ميباشد كه اراده مىنمايد بآن اينكه خداوند خلق نموده است معصيت را در خلقش، پس بود واجب كه بگويند كه خداوند قضا نمود در خلقش عصيان را و نگويند كه قضا نمود بر خلقش بجهت آنكه خلقت در ايشان است نه بر ايشان با آنكه خداوند تكذيب نموده است كسى را كه گمان كند كه خداوند خلق نموده است معاصى را بقولش سبحانه كه: الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ() پس نفى نموده است از خلقش قبح را و ايجاب نموده است از برايش حسن را و معاصى قبايحاند بالاتفاق و نيست وجهى از براى قول ايشان كه قضاء معاصى نموده است باين معنى كه امر نموده است بآنها بجهت آنكه خداوند تعالى تكذيب نموده است مدعى اين سخن را بقولش سبحانه كه: إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ. يعنى آيا ميگوئيد چيزى را كه نميدانيد يعنى آنكه ايشان در مستقبل اطاعت ميكنند، يا معصيت مينمايند و حال آنكه احاطه نداريد از حيث علم بآنچه مىباشد از ايشان در مستقبل بر وجه تفصيل، و نيست وجهى از براى قول ايشان كه خداوند قضا نموده است بگناهان، باين معنى كه حكم نموده است بآنها ميانه بندگان، بجهت آنكه احكام خداوند تعالى حق است و معاصى از ايشان است، و نيست از براى آن فائده، و آن لغو است بالاتفاق، پس باطل شد قول كسى كه گمان مينمايد كه خداوند تعالى قضا ميكند بمعاصى و قبايح، و وجه در قضا و قدر نزد ما( بعد از آنچه بيان نموديم آن را در معنى آن) آن است كه گفته شود كه خداوند تعالى خلق نموده است در خلقش قضا و قدرى، و در افعال ايشان نيز قضا و قدرى، و ميباشد مراد بآن آنكه قضا نموده است در افعال حسنه ايشان بامر كردن بآنها و در افعال قبيحه ايشان بنهى كردن از آنها و در نفس ايشان بخلق كردن آنها، و در آنچه كرده است در ايشان بايجاد كردن آن و قدر از خداوند سبحانه در آنچه كرده است آن را، ايقاع آنست در جاى و موضعش، و قدر در افعال عبادش، آنچه حكم نموده است آن را در آنجا از امر و نهى و ثواب و عقاب بجهت آنكه آنها همه آنها واقع است در موقع و موضعش و در مكانش واقع نشده است عبث و قرار نداده است باطل، پس هر گاه تفسير شود قضا در افعال خداوند و قدر بآنچه شرح نموديم آن را برطرف گردد شناعت از خداوند و ثابت گردد و درست شود حق در آن از براى صاحبان عقول، و ملحق نگردد او را فسادى و نه اخلالى.
و اما اخبارى كه روايت نموده است آن را ابو جعفر رحمه اللّه در باب نهى از كلام در قضا و قدر، پس آنها محتمل ميباشد دو وجه را، يكى از آن دو وجه آنست كه نهى مختص باشد بقومى كه، بوده است سخن و كلام ايشان در آن باب كه فاسد مينموده است ايشان را و گمراه مىنموده است ايشان( را) از دين( و) صالح نبوده است ايشان را در بندگى ايشان مگر امساك از آن، و ترك خوض در آن، و نبوده باشد عام و شامل همه مكلفين، و گاه ميباشد كه صالح ميباشد پاره مردم را، چيزى كه فاسد ميگردند بان ديگران، پس تدبير و تربيت نمودهاند ائمه : شيعيان خود را در دين باندازه آنچه مصلحت ايشان در دين دانستند.
و توجيه ديگر از براى آن اخبار آنست كه بوده باشد نهى از كلام در قضا و قدر نهى از كلام در آنچه خلق نموده است و از علل و اسباب آن، و آنچه امر بآن فرموده است و بندگى فرموده است مردم را بآن و از قول در علل آن، زيرا كه بوده است طلب علل خلق امر ممنوع، بجهت، آنكه خداوند تعالى پوشيده است آنها را از بيشتر خلقش، آيا ديده نمىشود كه جائز نميباشد از براى هيچ كس كه طلب كند از براى همه مخلوقات خدا علتهاى مفصل؟ پس بگويد كه چرا خلق شده است چنين و چنين، تا آنكه بشمارد و احصا نمايد همه مخلوقات را، و جائز نميباشد كه بگويد چرا امر شده است بچنين و عبادت قرار داده شده است بچنين و نهى شده است از چنين، زيرا كه عبادت فرمودنش بآن، و امر نمودنش از براى آن چيزيست كه اعلم است بآن از مصالح خلق، و مطلع نساخته است هيچ كس از خلقش را بر تفصيل علتهاى آنچه خلق نموده است، و امر فرموده است بآن و عبادت قرار داده است و اگر چه اعلام نموده است في الجمله كه خلق ننموده است خلق را عبث و جز اين نيست كه خلق نموده است ايشان را بجهت حكمت و مصلحت، و دلالت نموده است بر آن بعقل و سمع، پس فرموده است خداوند سبحانه كه: وَ ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ( سوره انبياء آيه ١٦) و فرموده است أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً( مؤمنون آيه ١١٧) و فرموده است كه: إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ( سوره قمر آيه ٤٩) يعنى بدرستى و تحقيق كه ما خلق نمودهايم هر چيزى را بحق گذاردهايم آن را در جايش و مكانش و فرموده است: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ( سوره ذاريات آيه ٥٦) و فرموده است در آنچه عبادت بآن فرموده است كه: لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى مِنْكُمْ( سوره حج آيه ٣٨) و گاهى صحيح ميباشد كه بوده باشد خداوند تعالى كه خلق نموده باشد حيوانى را بخصوصه، بجهت علمش بآن كه ايمان مىآورند از خلقت آن حيوان كفارى چند، يا توبه مىنمايند نزد آن فساقى چند، يا منتفع ميگردند بآن مؤمنانى چند يا متعظ ميگردند بآن ظالمانى چند يا منتفع ميگردد.
خود مخلوق بآن، يا ميباشد عبرت از براى يكى در زمين يا در آسمان، و آن غايب و پوشيده است از ما و اگر چه جزم داريم مجملا باينكه همه آنچه را كه صنع نموده است آن را خداوند تعالى جز اين نيست كه صنع نموده است آن را بجهت غرضها، و حكمتش وضع ننموده است آن را عبث و همچنين جائز است كه بندگى فرموده باشد ما را بنماز، بجهت آنكه آن نزديك ميگرداند ما را بطاعتش، و دور ميگرداند ما را از معصيتش و ميباشد بندگى فرمودن بآن؛ لطف از براى همه عبادتكنندگان بآن؛ يا از براى پاره از ايشان، و چون كه مخفى است اين وجود و مستور است از ما و واقع نشده است دليل بر تفصيل در آنها و اگر چه دانسته شده است مجملا بآن كه آنها حكمت است، بوده باشد نهى از كلام در معنى قضا و قدر؛ جز اين نيست كه آن نهى از طلب علتهاى بر وجه تفصيل ميباشد پس نبوده است نهى از كلام در معنى قضا و قدر بر وجه تفصيل، آنچه گفته شد همه در صورتيست كه سالم بوده باشد آن اخبارى كه ايراد نموده است آنها را شيخ ابو جعفر ره و اما اگر باطل بوده باشد يا مختل بوده باشد سند آنها؛ پس بتحقيق كه ساقط است از آنها عهده سخن در آنها، و حديثى كه روايت نموده است آن را از زراره حديث صحيحى است، از ميانه آنچه روايت نموده است، و معنى در آن ظاهر است، نيست خفائى در آن بر عقلا و آن مؤيد قول بعدل است، و دال است بر فساد قول بجبر، آيا نظر نميشود بسوى آنچه روايت نموده است آن را از ابى عبد اللّه ٧ از قولش كه: هر گاه محشور كند خداوند تعالى خلايق را؛ سؤال نمايد ايشان را از عهدى كه عهد نموده است بسوى ايشان و سؤال ننمايد از آنچه قضا نموده است بر ايشان، و بتحقيق كه تكلم نموده است قرآن بآن كه خلق پرسيدهشدگانند از عملهاى خود.(*) پس اگر اعمال و كردار آنان بقضاى خداى تعالى بود هر آينه سؤال نميكرد از ايشان اعمال آنها را و مؤاخذه نميفرمود پس اين حديث دلالت كرد بر اينكه قضاى خداى متعال آن چيزى است كه خلق كرده است آنها را از خود بندگان و آنچه كه در بندگان قرار داده است از قوى و احساسات و اينكه خداوند تعالى سؤال نميكند مگر از اعمال بندگان، آن اعمالى كه از آنها پيمان گرفته در بجاى آوردن و يا ترك كردن آنها پس امر كرده است آنها را بكارهاى نيكو و نهى كرده است آنها را از قبايح اعمال و اين حديث معنى قضا و قدر را روشن ميكند، و در اين هنگام وجهى براى قول باينكه: براى قضا و قدر معناى معقولى نيست. باقى نميماند زيرا بيان نموديم ما معنى قضا و قدر را همچنان كه تذكر كرديم آن را. مفيد(*) مترجم گويد- كه بعد از اين كلام معقول از شيخ مفيد ره تتمه آن از نسخه اصل ساقط شده بود و بجاى آن بياضى ميبود و بعد از آن چند كلمه در خصوص بدا مسطور بود كه در بابش مذكور خواهد شد ان شاء اللّه تعالى مصحح گويد: كه تتمه ساقط شده را در نسخه چاپى كه در دسترس ما بود ترجمه و ملحق باصل نموديم و آن تتمه چنين است:
و اما نهى از كلام در خداوند عز و جل پس جز اين نيست كه مختص مىباشد نهى از كلام در تشبهش بخلقش و نسبت بجور دادن او در حكمش، و اما كلام در توحيد او و نفى تشبيه از او و تنزيه از براى او و تقديس او پس امر شده است بآن و ترغيب شده است در آن. و بتحقيق كه آمده است در اين باب آثار كثيره و اخبار متظافره و ثابت نمودهام من در كتاب« اركان در دعائم دين» از آن اخبار جمله كافى را و در كتاب« كامل در علوم دين» از آن اخبار بابى را كه استيفا نمودهام، تعقل در معانى آن و در« عقود دين» جمله را كه كسى كه اعتماد نمايد آن را بىنياز ميگردد از غير آنها، و هر آن كس كه طول ميدهد نظر و سخن را همين شاهد است بر نفس او بضعف رأى و واضحكننده است از قصور او از مرتبه معرفت و نازل است از مراتب اهل بصيرت، و نظر غير مناظره است و گاه ميباشد كه درست ميباشد نهى از مناظره بجهت تقيه و غير آن و درست نميباشد نهى از نظر بجهت آنكه در عدول از نظر گشتن است بسوى تقليد و تقليد مذموم است باتفاق علماء و نص قرآن و سنت.
فرموده است خداوند تعالى در حالتى كه ذكر نموده است مقلدين از كفار را و مذمت نموده است مر ايشان را بر تقليد نمودن ايشان كه: إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ، قالَ أَ وَ لَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آباءَكُمْ( زخرف آيه ٢٢ و ٢٣) گفتند كفار كه ما يافتيم پدران خود را بر مذهبى و بدرستى كه ما بر ايشان اقتداكنندهايم، خداوند فرموده به پيغمبر٦ كه بگو كه حال شما چنين است هر چند بياورم من شماها را هدايتكنندهتر از آنچه يافتهايد بر آن پدران خود را؟ و فرموده است حضرت صادق ٧ كه هر آن كس كه بگيرد دين خود را از دهانهاى مردمان بر طرف كنندش از آن دين مردمان، و هر آن كس كه بگيرد دين خود را از كتاب و سنت برطرف گردند كوهها و برطرف نگردد او. و فرمود آن حضرت كه حذر باد شما را از تقليد، پس بدرستى كه خداوند تعالى ميفرمايد كه: اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ( سوره توبه آيه ٣١) يعنى گرفتند علما و زهاد خود را خداوندان و معبودان بدون خداوند كه معبود بحق و حقيقى است، بعد از آن آن حضرت فرمود كه: و نه بخدا قسم است كه نماز ننمودند از براى ايشان، يعنى علما و زهاد، و نه روزه گرفتند از براى ايشان و ليكن حلال نمودند از براى ايشان حرامى چند را و حرام نمودند بر ايشان حلالى چند را، پس تقليد نمودند ايشان را در آن، پس بندگى نمودهاند ايشان را در آن، پس بندگى نمودهاند ايشان را در حالتى كه نفهميدند و آن حضرت فرموده كه: هر آن كس كه اجابت كند سخن گوئى را پس بتحقيق كه عبادت نموده است او را پس اگر آن سخن گوى از جانب خدا باشد، پس بتحقيق كه بندگى نموده است خداوند را، و اگر آن سخنگوى از جانب شيطان باشد پس بتحقيق كه بندگى نموده است شيطان را. و نيز شيخ مفيد ره فرموده است كه اگر تقليد صحيح ميبود، و نظر باطل، نبود تقليد از براى گروهى اولى از تقليد از براى گروهى ديگر و بود هر گمراهى بسبب تقليد معذور و هر مقلد مبدعى بىوزر و اين چيزى است كه نميگويد آن را هيچ كس پس دانسته شد بآنچه ذكر نموديم ما آن را كه نظر حق است و مناظره بحق صحيح است و اينكه اخبارى كه روايت نموده است آنها را ابو جعفر رحمة اللّه تعالى توجيه آنها آن چيزى است كه ذكر نموديم ما آن را و نيست امر در معانى آن اخبار بر نحوى كه او تخيل نموده است آن را در آنها و خدا ولى توفيق است، مفيد