ادبيات سياسى تشيع - آيينه وند، صادق - الصفحة ١٣٣
عقيق و درهمهاى مسكوك به نام خود، به او بخشيد. دعبل: پادشاهان را مدح نمىكرد.
چون سبب از او پرسيدند گفت: آنكه پادشاهان را مدح كند طمع در جوائز آنان دارد و مرا چنين طمعى نيست. ١٨
همهى پادشاهان و قدرتمندان از تيغ زبانش مىترسيدند. و دشمنان آل على (ع) از قدرت كوبندهى بيانش، مدام بر خود لرزان بودند. زبانى صريح و بىباك و ايمانى نيرومند و پاك داشت. هرگز در راه خدا از سرزنش سرزنشگران، بر خود هراسى به دل راه نمىداد. بىمحابا مىسرود:
|
١- إنّ المذّمة للوصيّ |
هي المذّمة للرّسول |
|
|
٢- أتذمّ أولاد النّبي |
و أنت من ولد النغول |
|
١- مذمّت وصىّ پيامبر (امام على)، مذمّت پيامبر است.
٢- فرزندان پيامبر را سرزنش مىكنى، حال آنكه خود حرامزاده و فاسدى!
به مأمون مىگفت:
|
إنّي من القوم الّذين سيوفهم |
قتلت أخاك و شرّفتك بمقعد |
|
من از قومى هستم كه شمشيرهايشان برادرت را بكشت و تو را بر تخت مراد بنشاند.
احمد بمن مدبر گويد: دعبل را ملاقات كردم، به او گفتم تو در اينكه به مأمون مىگويى «إنّي من القوم الّذين سيوفهم ...» بىباكترين مردمانى. گفت: اى ابو اسحاق، من چهل سال است كه چوبهى دارم را بر دوش مىكشم و كس نمىبينم كه مرا بر آن به دار كشد! به روزگارى كه از طرف مأمون مورد تعقيب بود و پيش ابودلف عجلى مىزيست، ابراهيم بن مهدى، عموى مأمون را چنين هجو كرد:
|
أنّى يكون و ليس ذاك بكائن |
يرث الخلافة فاسق عن فاسق |
|
- از كجا و چهگونه مىتواند و هرگز نمىتواند، خلافت را فاسقى از فاسق ديگر به ارث برد.
در قضيهى دفن امام رضا (ع) در طوس: در جوار هارون، دعبل چنين گفت:
|
١- قبران في طوس خير النّاس كلّهم |
و قبر شرّهم هذا من العبر! |
|
|
٢- ما ينفع الرّجس من قرب الزّكيّ و لا |
على الزّكيّ بقرب الرّجس من ضرر |
|