ادبيات سياسى تشيع - آيينه وند، صادق - الصفحة ١٣٨
خليفهاى مىمرد و آن ديگرى بر اريكهى قدرت جلوس مىكرد و شاعران چاپلوس را مىديدى كه با زبونترين زبان- كه خبيثترين جلوهى خصال آدمى را به نمايش مىگذاشت- به تملّق و غلوّ و اغراق، بر بارگاه قدرتمندان و زورگويان به ملاحظه جيفهى بىمقدار و حطام بىارزش دنيوى، چهره زرد مىكردند، او مرد مردانه با قدرت كلام و زبان صراحت كه حكايت از حقايق تلخ داشت، به ميدان گام مىنهاد و بىاعتنا به خيل چاكران و چاپلوسان و هم ممدوحشان، چنين مىسرود:
|
خليفة مات لم يحزن له أحد |
و آخر قام لم يفرح به أحد |
|
خليفهاى مرد كه كس از مردنش اندوهگين نشد، و آن ديگرى به جايش نشست كه كس را شادمان نكرد.
و سخن حقّ چهاندازه كوتاه، مجمل، پرمعنى و فصيح است. قدرتمندان اين اندازه پيشش كوچك و ضعيف و بىارزش بودند و هرگز در طول عمر از آنان بيمى به دل راه نداده بود.
او مىدانست كه اينگونه سخن گفتن و به اين شيوه شعر سرودن، او را از دشمنى ارباب قدرت در امان نخواهد داشت. و اين را به پرسندهاى كه از او مىخواست تا موافق جريان آب شنا كند و كمتر با زورمندان و زراندوزان در آويزد، گفته بود: من خود مىدانم كه اينگونه شعر گفتن چه دردسرها دارد. ولى قدرتمندان را جز با چنين عمل نتوان به بيم افكند. چه اينان، عيبها، زشتىها و ضعفهايشان بيش از محاسنشان است. بايد عيبشان را برشمرد تا از تفرعن و سركشى دست بردارند كه بىاندازه ناتوانند و زبون.
آرى، شاعرى چون او نمىتوانست بر در ارباب قدرت به اميد ملاقات خواجه بنشيند و به مدح خوكان پردازد. و درّ گرانقدر سخن را نثار قدومشان كند! شاعرى كه علاقهى به شهادت در راه آرمان والاى انسانى، او را به مرحلهاى رسانده بود كه دارش را بر دوش مىكشيد و خائفا مترقّبا از شهربهشهرى و از ديارى به ديار ديگر، فرارى و آواره بود.
ارتباط شاعر با امام كاظم و امام رضا- عليهما السّلام- آن دو رهبر بزرگ و ديگر شورشگران و لرزانندگان كاخهاى ستم، از آل على (ع)، كه پيوسته علم مبارزه را گاه در حجاز، گاه در بصره، گاه در كوفه، گاه در خراسان و گاه در ديلم برمىافراشتند، چنان او را به انقلاب و آزادى و عدالت باورمند كرده بود كه در پيكار راه خدا تمام سرمايهى