ادبيات سياسى تشيع - آيينه وند، صادق - الصفحة ١٣٠
سوگند مأمون به من دستور داده كه اگر با اينكار مخالفت كنى گردنت را بزنم!» خود مأمون باز حضرت را احضار و موضوع را اظهار كرد. آن حضرت امتناع ورزيد. مأمون سخنى تهديدآميز گفت و ادامه داد كه: «عمر- هنگام مرگ- دستور داد شورايى شش نفرى تشكيل دهند كه يكى از آنها جدّ تو بود، و فرمان داد كه هركدام آنها مخالفت ورزيدند گردنش بزنيد و تو ناچارى كه ولىعهدى مرا بپذيرى!» ١٢
پس قضيهى ولايت عهدى، با آنهمه تبليغات كه دشمن شروع كرد و دوست ناآگاه ترويج داد، چيزى جز اجبار و اضطرار نبوده است. و در ادامهى همان سياست هارون رشيد، در جهت به صحنه آوردن ائمه و آل على (ع) و در چنبر مسائل و مشكلات سياسى قرار دادن آنها و به قول خودش تقدّس و محبوبيّت و پايگاه مردمى را از آنان گرفتن، بود. و چون تيرش به خطا رفت و نقشهاش به شكست منتهى شد، امام را مزوّرانه مسموم كرد.
محمد بن على بن حمزه و يحيى، از اباصلت روايت كردهاند كه گويد: من پس از اين جريان (مسموميّت)، به خدمت امام رضا (ع) شرفياب شدم حضرت به من فرمود:
اينها، كار خود را كردند «يعنى مرا مسموم كردند». ١٣
دعبل قصيدهاى در رثاى فرزندش دارد كه در آن از جريان مسموم شدن امام (ع) ذكرى به ميان آورده است. ترجمهى قسمتى از ابيات آن چنين است:
«اگر به خاطر تأسّى به پيامبر (ص) و خاندان او نبود از ديده سيلاب اشك جارى مىكردم.
او جان من است ولى خاندان پيامبر (ص) را در برابر جان، در خانهى دل، جايگاهى ديگر است.
ميراث پيامبر به آنان زيان رساند و چنين است كه آنان براى شهادت و مرگ قرعه مىكشند.
بنى عبّاس در دين فساد كردند و مردم ستمگر و مشكوك را خودسرانه به حكومت نشاندند.
كسى را رشيد نام نهادند كه از رشدى برخوردار نبود، و اين مأمون و آن ديگر امين