صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ١٩٨ - منطق سازشكارها
او اين عذر را؟ خدا حق ناس را نمىگذرد؛ خود ناس بايد بگذرند. خود مردم بايد بگذرند تا خدا بگذرد. مگر خدا مىگذرد از حق الناس؟ بياييد حالا مصالحه بكنيد! بياييد حالا خوب، عفو بكنيد! نمىدانم چه! يك آقاى ريش سفيدى يك كاغذ مفصلى نوشته بود- البته خودش آدم دانشمندى است لكن ادراكش، يك خرده عقلش ناقص است!- به من نوشته بود كه پيغمبر اكرم در فلان جا فلان آدم را بخشيد، در فلان جا فلان كافر را بخشيد، در فلان جا فلان كس را بخشيد. تاريخ براى من نوشته بود! مثل اينكه من حق دارم كه ببخشم ايشان را! به من چه ربط دارد؟ بچههاى آن پيرزن را كشته، من ببخشم؟! چطور من ببخشم كشتههايى كه از اين ملت، جوانهايى كه از اين ملت به باد رفته؟! همين امشب شما احتمال بدهيد كه عدهاى را كشته باشند. همين امروز اطلاع رسيد كه اشخاصى را كشتند، مردم را كشتند، ما بنشينيم بگوييم كه شما «اعليحضرت» حالا ديگر باشيد! ديگر از اين به بعد حكومت نكنيد، «اعليحضرت» باشيد! آخر اين چه منطقى است؟! اين چه، چطور انسان همچو حرفى را مىتواند بزند؟! بياييم به قانون اساسى حالا عمل بكنيم! معنى به قانون اساسى عمل كردن اين است كه آقا- يعنى همين قانون اساسى كه الآن در دست است- كه ايشان «سلطان» باشند و- عرض مىكنم كه- حاكم نباشند! آخر مىشود يك همچو چيزى؟! امكان دارد براى يك آدم، يك كسى كه ادراك آدمى داشته باشد؟ حيوان هم نمىتواند يك همچو حرفى بزند كه ما ديگر اين را بياييم و عفوش كنيم! كى عفوش بكند؟ كى حق دارد كه اين را عفوش بكند؟ مگر با من يك كارى كرده كه حق من است كه عفوش بكنم؟ حق يك ملت را خورده است اين. خون يك ملت را ريخته اين آدم. اين ناكثِ [١] عهد اللَّه است. خدا از همه مردم عهد گرفته است به اينكه بايد اطاعتش را بكنند، اين ناكثِ عهد اللَّه است. خودش هم تعهد كرده است در مجلس، اولى كه به اين سلطنت غاصب رسيد. آمده است در مجلس و قسم خورده است به اينكه به مذهب شيعه وفادار باشد، مروّج باشد؛ به ملت خيانت نكند. آن قسمهايى كه مىخورد اين، نقض اين
[١] نقضكننده، شكننده (عهد).