آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٩
که من نمیپذیرم (یک بشر را در مقابل خودت میدیدی) مانعی نداشت. یک بشر از آن جهت که بشر است میتواند توانایی بشر را مقیاس قرار بدهد. ولی وقتی پیغمبر میآید از خدا و از قدرت لایزال الهی خبر میدهد، دیگر برای انسان جای این جور حرفها نیست.
پس مسئله چیز دیگر است و آن این است: انسان گاهی یک نظریه را قبول میکند و یا رد میکند نه به دلیل منطقی بودن یا منطقی نبودن آن؛ اگر نظریهای را قبول میکند نه به دلیل منطقی بودنش است و اگر مخالفت میکند نه به دلیل منطقی نبودنش است. صورتاً شکل منطقی به قضیه میدهد، اما اگر باطنش را خوب بشکافید میبینید که به نوعی میخواهد خودش و عمل خودش را توجیه کند، لذا این را به صورت یک اصل و یک عقیده ذکر میکند. و این چه مسئله مهمی است! میبینید یک کسی میگوید به عقیده من جامعه باید چنین باشد. شروع میکند به استدلال کردن. به عقیده من باید چنین نباشد. حالا صورت قضیه این است که دارد استدلال میکند و دلیل منطقی میآورد ولی اگر باطنش را بشکافی، آنجا که میگوید باید چنین باشد، میبینی خودش یک جوری هست که برای اینکه خودش را توجیه کرده باشد این سخن را میگوید؛ یعنی اول به یک شکل ساخته شده، به یک شکل هست، به یک شکل عمل میکند، بعد میخواهد وضع خودش را توجیه کند، میآید میگوید که باید چنین باشد.
یک وقت در کتابهای کسروی (علیه ما علیه)، مطلب خوبی را خواندم. او یک مجله به نام «پیمان» و یک روزنامه به نام «پرچم» منتشر میکرد که من کم خوانده بودم یعنی آن زمانها به دستم نرسید، بعدها که به دستم رسید بعضی از آنها را خواندم. یک جا شکایت و گله کرده بود از افرادی که توقعاتی از ما دارند، مقالاتی میآورند و وقتی که ما درج