آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٨
قَتَلَ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ فی کرْبَلاء؟ مگر خدا علی بن الحسین را در کربلا نکشت؟ فرمود: من برادری داشتم به نام علی، سپاهیان تو او را کشتند. گفت: خیر، خدا کشت. فرمود: نه، سپاهیان تو کشتند. گفت: نه، خدا کشت. فرمود: به یک معنا قبض روح همه مردم در دست خداست: اَللَّهُ یتَوَفَّی الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها[١] . ناراحت شد که حسین اسم بچههایش را علی گذاشته؛ از بس که با علی دشمن است! گفت: عَلِی وَ عَلِی وَ عَلِی. بابای تو اسم بچههایش را همواره علی میگذارد: علی، علی، علی! علی بزرگتر، علی کوچکتر، علی وسط، علی چنین! فرمود: پدر من از بس پدر خودش را دوست میدارد و به پدرش ارادت و اخلاص میورزد، اسم پدرش را روی بچههایش میگذارد. این حرف خیلی معنا داشت. یعنی به عکس شما که پدرانتان برایتان ننگاند.
چند جمله دیگر همین طور گفت ولی انتظار نداشت که این جوان علیل و بیمار سخنی بگوید. او انتظار سکوت داشت اما دید حرفهایش را خیلی قوی جواب میدهد. فورآ فریاد کرد که جلاد بیا گردن این را بزن. چرا این را زنده پیش من آوردند؟ تا این جمله را گفت، زینب (سلام الله علیها) از جا حرکت کرد، دست انداخت به گردن علی بن الحسین (سلام الله علیه) و فرمود: پسر زیاد! نمیتوانی گردن این را بزنی مگر اینکه قبلا گردن من را زده باشی. اینجا بود که ابن زیاد یک نگاهی کرد و گفت: «عَجَبآ لِلرَّحِم» سبحانالله! اینها چقدر یکدیگر را دوست میدارند. گفت: به خدا قسم شک ندارم که این راست میگوید. یقین دارم که اگر بخواهم این را گردن بزنم اول باید گردن این زن را بزنم.
[١] . زمر / ٤٢.