آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٠
ـکه به عمرش چنین سخنانی نشنیده بود ـ یک حالت عجیبی پیدا کرد، حالت اضطراب، اصلا بدنش به لرزه درآمد، بعد زود از جا حرکت کرد و به خانهاش رفت و دو سه روز هم از خانه بیرون نیامد، یکدفعه شهرت پیدا کرد که ولید مسلمان شده است. تعبیر عجیبی است: مسلمانها را میگفتند «صُباة» از «صَبْوَه» به معنی عاشق. هرکسی را که میخواستند بگویند به دین اسلام درآمده، میگفتند «صَبا» یعنی این هم مجذوب شد، این هم رفت. این سه روز که از خانه بیرون نیامد، شهرت پیدا کرد که خود ولید هم رفت، جزو آنها شد، صَبا.
ابوجهل که مرد خیلی عنود عجیبی بود، به خانه ولید رفت و با اینکه ولید عموی او بود و خیلی هم برایش محترم بود و این نسبت به او بچه بود، شروع کرد به پرخاش کردن، گفت: عمو! تو ما را رسوا و مفتضح کردی، آبروی ما را بردی. ما گفتیم تو میآیی بلکه یک چارهای بکنی، تو هم مثل اینکه گرایش پیدا کردی. گفت: نه، من گرایش پیدا نکردم. گفت: پس درباره این چه بگوییم؟ هرچه را که گفتند، گفت: نه، نمیشود این حرف را زد. آخرش گفتند: پس به نظر تو چیست، چه بگوییم بهتر است؟ گفت: به نظر من باز هم از همه بهتر این است که بگوییم در سخن این مرد یک جادویی هست چون یک تأثیری در انسان میبخشد نظیر تأثیر جادو، یعنی اصلا همه چیز انسان را از او میگیرد و انسان را به سوی خود میکشد. من خودم هم آنجا عنقریبٍ بود که کشیده بشوم، این بود که لرزه به اندامم افتاد، فرار کردم که دیگر این حرفها را نشنوم. قرآن این جریان را در اینجا نقل فرموده است:
ذَرْنی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحیدآ. وَ جَعَلْتُ لَهُ مالا مَمْدودآ. وَ بَنینَ شُهودآ. وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهیدآ. ثُمَّ یطْمَعُ اَنْ اَزیدَ. کلّا اِنَّهُ کانَ