تهاجم فرهنگى - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٤ - ريشه تاريخى فرهنگ و فلسفه جديد غرب
مزاحم زندگى بود و نمىتوانست پاسخگوى نيازهاى جامعهاى طوفان زده باشد. به همين جهت مذهب را به امورى كه با زندگى مردم سر و كار ندارد، محدود كردند، در حدى كه مردم به كليسا بروند، با خداى خود نيايش و از گناهان خويش استغفار كنند، هدايايى بدهند و به فقرا كمك نمايند و .... ؛ اما براى آن در امور زندگى نقش و اعتبارى قائل نشدند.
امروز انديشمندان و دست اندركاران امور اجتماعى غرب از يك سوى، نياز فطرى مردم را به دين و نقش آنرا در جلوگيرى از جنايات و تبهكاريها احساس مىكنند و از اين جهت نمىخواهند كه دين بطور كلى از جامعه غربى حذف شود، ولى از سوى ديگر، مسيحيت موجود در غرب را نسبت به نيازهاى زمان ناتوان مىبينند. لذا قلمرو دين را محدود به صومعه و كليسا مىدانند و دايره علم و سياست و ساير امور اجتماعى را خارج از حكومت دين قلمداد مىكنند. اين محور تفكر و فرهنگ جديد غربى و همان تز جدايى دين از سياست است كه از دوره رنسانس سرچشمه گرفته و بعدها با توطئه و تبليغات، در كشورهاى اسلامى و شرقى نيز شايع شده است و يكى از مهم ترين آثار منفى گرايش غرب به ماديت است كه مانند يك (اپيدمى) در تمام كشورهاى مسلمان عمل نموده و عليه استقلال و پيشرفتهاى اقتصادى و فرهنگى آنان نقش تعيين كنندهاى داشته است.
در ايران نيز از دوره مشروطيت، و به ويژه در زمان حكومت پهلوى، مساله جدايى دين از سياست توسط روشنفكران غربزده مطرح گرديد و به نتايج موثرى نيز رسيد. در اين ميان حتى كسانى كه دين را مىپذيرفتند، آن را از سياست و زندگى اجتماعى مردم جدا مىدانستند، و عقيده داشتند كه قانونگذارى وظيفه مردم است و نبايد آن را به خدا نسبت داد،