تهاجم فرهنگى - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٣ - ريشه تاريخى فرهنگ و فلسفه جديد غرب
تمدن غرب و در واقع به دو فلسفه (ماترياليسم كهن) و (اپيكوريسم) يعنى لذت گرايى است، بازگشت به تمدنى كه قبل از دوران تسلط كامل كليسا، يعنى پيش از قرون وسطى بر اروپا حاكم بوده است.
از اين دوره به بعد است كه ادبيات غربى، به سوى مفاهيم غير دينى گرايش پيدا مىكند. آثار ادبى و هنرى، اعم از كتابها، تابلوهاى نقاشى و مجسمه ها، همه به سوى هنر و ادبيات يونان باستان باز مىگردد. پس از دوره رنسانس است كه مجسمه هاى عريان در اروپا ساخته مىشود و بيشتر تصاويرى كه از زنان نقاشى شده، نيمه عريان مىباشد. اگر شما به موزه هاى بزرگ اروپا برويد، مشاهده مىكنيد كه حتى تصاويرى كه بعد از رنسانس از حضرت مريم نقاشى شده، از نظر پوشش با تابلوهايى كه از دوران قبل باقى است بسيار تفاوت دارد.
رها شدن از قيد كليسا و گرايش به بى بندو بارى و فساد اخلاقى تا آنجا پيش رفت كه راسل در حدود هفتاد سالگى به عنوان يك فيلسوف اظهار كرد: لزومى ندارد كه يك زن در انحصار يك مرد باشد؛ چه عيبى دارد كه يك انسان هر گاه لازم باشد، همسرش را در اختيار مرد ديگرى قرار دهد؟!
شگفت انگيزتر از آن، سخن فرويد است كه عقيده دارد: كودك نيز پستان مادرش را از روى غريزه جنسى مىمكد! و «نيچه» مىگويد صفاتى مانند رأفت و رحمت و ايثارگرى، به دليل ضعف در انسان ايجاد مىشود. هنگامى كه فردى ضعيف گرديد عاطفه پيدا مىكند؛ اصولا انسان براى غلبه بر ضعيفان آفريده شده است!
تعداد مكتبهايى كه پس از دوره رنسانس با چنين شعارها و كلمات قصارى! در عرصه تفكر جديد پايه گزارى شدند، از اندازه خارج است. از سوى ديگر تعاليمى كه كليسا به نام مذهب ارائه مىداد، مخالف علم و