تهاجم فرهنگى - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٦ - ريشه تاريخى فرهنگ و فلسفه جديد غرب
ادراك مرام فراماسونى و پيروى از آنان، از اصول آزادى خواهى به معناى اخص آن شمرده مىشد. مفهوم فرديت و آزادى فردى كه از دوره انقلاب كبير فرانسه شكل گرفت، نخست الهام بخش كشورهاى نزديك به فرانسه بود و سپس راه نفوذ خود را به سوى دورترين نقاط جهان و به تدريج در همه كشورهاى منتظر و آبرومند آزادى، كم و بيش ريشه گرفت».
اينها مكتبهايى بودند كه بعد از دوره رنسانس، در اثر نگرش مادى، هر يك با اهداف خاصى تأسيس شدند و چنانكه مىدانيم هنگامى كه غرب و به خصوص استعمار انگليس به خوبى دريافت كه در كشورهاى اسلامى و به ويژه ايران با فرهنگى مواجه است كه مشركان بيگانه را تحمل نمىكند و مانع غارتگرى آنان مىشود، تشكيلات فرماسونى را در جهت نابودى فرهنگ و مسخ ارزشهاى اسلامى به راه انداخت. البته اين تشكيلات منحصر به كشور ما نبود بلكه استعمارگران غربى، براى دست يابى به ذخاير جهانى، و غارت منابع دست نخورده كشورهاى مسلمان، فعاليتهاى سرّى آن را حتى در اقصى نقاط جهان، در آسيا و آفريقا به جريان انداختند.
به هر حال سمّى كه اروپاى دوره رنسانس بسان اژدهايى وحشى و خطرناك از خود ترشح نمود، به تمام جهان سرايت كرد و فرهنگ همه جوامع را مسموم ساخت و به جرأت مىتوان ادعا نمود كه هيچ يك از كشورهاى آسيايى و آفريقايى، از تأثير خرد كننده آن، جان سالم به در نبرده است.
تمام اين مسايل، قسمتى از نتايج تأسف بارگرايش غرب به ماديگرى است، بنابر اين اگر ما فكر و فلسفه غربى را محكوم مىكنيم هيچ دليلى به جز گرايش آن به ماديت و نفى معنويت ندارد. حتى اگر در پوشش