نظريه حقوقى اسلام - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٥ - حكومت و حاكم از ديدگاه اسلام
براى مردم تشريع نگردد، مصالح اجتماعى كه برخاسته از حكمت خلقت جهان و آفرينش انسان است تأمين نمىگردد.
بنابراين هر گونه رابطهاى كه بين حقوق و تكاليف دولت و مردم در نظر بگيريم، مبتنى بر همان اصل كلى است. «حقوق دولت و مردم» بر يكديگر، و تكاليف آنان نسبت به يكديگر هم بر اساس مصالح واقعى و نفسالامرى استوار است. به عبارت ديگر، لازمه زندگى شايسته اجتماعى اين است كه اين «حقوق و تكاليف» بين دولت و مردم برقرار باشد. در ترسيم و كمّ و كيف حقوق و تكاليف متقابل حكومت و مردم نيز بحث فلسفه پيدايش حكومت بسيار تعيين كننده است. حكومت براى هدف و مصلحتى تشكيل مىگردد كه بر اساس آن مىگوييم «دولت بر مردم» يا «مردم بر دولت» داراى حق هستند. اين حقوق متقابل، تأمينكننده مصالح آنان است. البته از ديدگاه اسلام، قشر خاص و ممتازى به نام «طبقه و افراد حاكم» نداريم. افرادى كه در حكومت اسلامى شركت مىكنند مانندِ ساير افراد جامعه، بنده خدا بوده و ذاتاً و اصالتاً حق حكومت بر ديگران ندارند. تمام عالَم ملك طِلق خداى متعال بوده و همه انسانها از مرد و زن، كوچك و بزرگ، عالِم و جاهل، فاضل و دنى همه بنده او هستند و حق الهى بر همه آنان حاكم است. به عبارت ديگر، وقتى مىگوييم: مصالح زندگى انسان ايجاب مىكند كه يك سلسله حقوق و وظايف در نظر گرفته شود؛ اولين مصلحت، همان رابطه «عبوديت و ربوبيت» بين «انسان و خدا» است. به تعبير فيلسوفان بزرگ، مخصوصاً ملاّصدرا، وجود انسان «عين ربط و وابستگى» به «آفريننده» است. موجودات عالَم از انسان و غير انسان، هيچ چيز از خود ندارند. انبيا، اوليا و حتى شريفترين موجود در عالَمِ خلقت، يعنى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)به آفريدگار جهان وابستهاند. تمام افتخار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام) در اين است كه معترفند از خود چيزى ندارند و عبد خداى متعال هستند.[١]
اولين حق تشريعى، حق خدا است كه بر اساسِ مالكيت مطلق او نسبت به جهان و انسان به وجود مىآيد. همان طور كه قبلا گذشت از نظر حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) خداى متعال، اولين حق را حق خويش قرار داده است و ساير حقوق، از اين حق اساسى نشأت مىگيرند.[٢]
[١] در اينجا تنها به فرازى از كلام حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) اشاره مىشود:الهى كَفى بِى عِزّاً أَنْ أَكونَ لَكَ عبداً و كَفى بِى فَخْراً أَنْ تَكونَ لى رَبّاً أنتَ كَمَا اُحِبُّ فَاجْعَلنى كَما تُحِبُّ= خدايا! اين عزّت مرا بس كه من بنده توام، و اين فخر و شرف مرا بس كه تو پروردگار منى، تو همان گونه هستى كه من دوست دارم، پس مرا به گونهاى قرار ده كه تو دوست دارى. (بحارالانوار، ج ٧٧، باب١٥، ح ٢٣؛ خصال، ص٤٢٠، كنزالفوائد، ج١، ص ٣٨٦). [٢] نهجالبلاغه، ترجمه و شرح فيضالاسلام، خطبه ٢٠٧.