نظريه حقوقى اسلام - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٢٥ - ٤ عوامل انحراف در متصديان و مسؤولان
حَياةٌ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُون[١]= اى خردمندان شما را در قصاص زندگانى نهفته است، باشد كه تقوا پيشه كنيد.
چون تحصيلات آنان در همان دانشگاهها و زير نظر اساتيد كافر، لامذهب، بىدين و اومانيست بوده است، تحت تأثير افكار آنان هستند. آنان نمىتوانند «مجازات اعدام» را به عنوان «قصاص» باور داشته باشند. مىدانيم كه در اسلام كسى كه عمداً كسى را به قتل رسانده باشد، مجازات او اعدام است، مگر اين كه اولياى دم از قصاص صرف نظر كنند. طبيعى است كسى كه افراد زيادى را به قتل رسانده باشد، مجازات او اعدام خواهد بود، در حالى كه در محاكم دنيا براى جانيان جنگى كه صدها و گاه هزاران نفر را به قتل رساندهاند، مثلا ده يا بيست سال زندان تعيين مىكنند! نهايت ممكن است او را مادامالعمر زندانى كنند. اما از نظر اسلام اگر كسى حتى يك نفر را به عمد به قتل برساند مجازاتش اعدام است، مگر اين كه صاحبان خون به خونبها (ديه) رضايت دهند. البته برخى احكام كيفرى، شاكى خصوصى ندارد بلكه «مدعى العموم» شاكى آن است؛ مانند «حدود» كه رضايت اولياى دم نيز كارساز نيست و در برخى موارد به عنوان حدّ اسلام به اعدام محكوم مىشود.
پس يك عامل انحراف از احكام اسلام در بعضى مسؤولان كشور اين است كه آنان در مقابل همقطارهاى خويش از ساير كشورها به ضعف شخصيت مبتلا هستند. اينان نمىتوانند با صراحت به ديگران اعلام كنند كه قانون اسلام اين است، حق با ما است و شما در قضاوت خود اشتباه مىكنيد. چنين كسانى در نهايت نيز علناً از اجراى حدود الهى جلوگيرى مىكنند.
البته ممكن است عوامل ديگرى غير از ضعف شخصيت نيز مانع اجراى احكام اسلام گردد. و مىتواند يكى از علّتها اين باشد كه اين حكم شامل خود آن مجرى هم مىشود! شايد خود او درگذشته مرتكب كارى شده است كه مجازاتش اعدام است، بنابراين وقتى صاحبِ منصب و مقام شود، نمىتواند به اين قانون تن دهد. او از آينده خويش و كشف حقيقت بيمناك است. او مسلمان است و نسبت به اجراى احكام قرآن قَسَم ياد كرده است، ولى نه تنها احكام قرآن را تعطيل مىكند، بلكه نسبت به اجراى حدود الهى اظهار شرمندگى مىكند! از اجراى حكمى كه خدا و پيامبر به آن دستور دادهاند عذرخواهى مىكند! از اين كه خلاف فرهنگ حاكم جهان عمل شده است، در پيشگاه كافران دنيا شرمنده است و چنين اظهار مىدارد كه اجراى
[١] بقره (٢)، ١٧٩.