ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٤٤٦ - سنت و روايت آن و استناد بسنت و حديث معانى سنت بحسب لغت و اصطلاح - عللى كه براى منع از جمع حديث تصور شده - نخستين تأليف در اسلام - كتاب حديث على عليه السلام و برخى از كلمات آن - جلوگيرى در خليفه اول از تدوين حديث - نظر مؤلف درباره تدوين حديث در زمان پيغمبر ( ص ) - دلائل لزوم جمع و تدوين حديث - امتياز اسلوب قرآن و حديث - مطالب سه گانه راجع بحديث - استشهاد درباره حديث
به ترتيب خلافت ، نوشتند چون عمر آن را بديد گفت : دوست داشتم كار چنين باشد ليكن عقيدهام اين است كه از خويشان پيغمبر ( ص ) ، به ترتيب الأقرب فالاقرب ، شروع كنيد و عمر را در آنجا بنهيد كه خدا نهاده است . » ٢ - همو از ربيع بن زياد روايت كرده كه وى اين مضمون را گفته است : « مالى از بحرين براى عمر بردم چون به مدينه وارد شدم نماز عشاء را با عمر خواندم آنگاه برو سلام كردم . پرسيد چرا آمده و چه آوردهاى ؟ گفتم : پانصد هزار آوردهام . گفت :
عجب شايد پنجاه هزار آوردهاى ؟ گفتم نه ، بلكه پانصد هزار آوردهام . گفت : پانصد هزار چقدر است ؟ گفتم صد هزار و صد هزار تا پنج صد هزار كه شمردم . پس گفت : تو خواب آلودى و چرت مىزنى . به خانه برو و شب را بياساى و بامداد به نزد من آى .
بامداد نزد او رفتم . گفت : چه آوردهاى ؟ گفتم : همان كه ديروز گفتم . گفت : چه اندازه مىباشد ؟ گفتم : پانصد هزار . .
« پس از صحابه استشاره كرد . بوى گفتند : ديوان و دفتر ترتيب دهد . چنين كرد و مال را ميان مسلمين بخش كرد . مقدارى از آن زياد آمد چون صبح شد مهاجران و انصار را فراهم آورد . على عليه السّلام نيز در آن ميان بود بديشان گفت : در بارهء اين مقدار كه زياد آمده رأى شما چيست ؟ مردم گفتند : ما ترا به واسطهء گرفتار ساختن به ولايت امور خودمان از تجارت و صنعت و كار شخصى باز داشتهايم از اين رو شايسته است كه آن چه از مال زياد آمده به تو اختصاص يابد ! . پس عمر به على عليه السّلام متوجه شد و گفت : تو چه رأى مىدهى ؟ على عليه السّلام گفت : ديگران گفتند : گفت : تو نيز بگو . على عليه السّلام گفت : « لم تجعل يقينك ظنّا ؟ » عمر مقصود را در نيافت از اين رو گفت : بايد از عهدهء آن چه گفتى بيرون آيى على گفت : آيا به يادت هست كه پيغمبر ( ص ) ترا براى گرفتن صدقات فرستاد و تو نزد عباس بن عبد المطلب رفتى و او صدقهء خود را از تو بازداشت و ميان شما سخن به ميان آمد