ادوار فقه ( فارسي ) - شهابی، محمود - الصفحة ٤٢٠ - سنت و روايت آن و استناد بسنت و حديث معانى سنت بحسب لغت و اصطلاح - عللى كه براى منع از جمع حديث تصور شده - نخستين تأليف در اسلام - كتاب حديث على عليه السلام و برخى از كلمات آن - جلوگيرى در خليفه اول از تدوين حديث - نظر مؤلف درباره تدوين حديث در زمان پيغمبر ( ص ) - دلائل لزوم جمع و تدوين حديث - امتياز اسلوب قرآن و حديث - مطالب سه گانه راجع بحديث - استشهاد درباره حديث
عمر بن الخطَّاب ( رض ) أراد أن يرجم مجنونة فقال على ( رض ) مالك ؟ ! سمعت انا رسول الله ( ص ) يقول : رفع القلم عن ثلاثة : عن النّائم حتى يستيقظ و عن المجنون حتّى يبرأ و يعقل و عن الطَّفل حتى يحتلم [١] قال : فخلَّي سبيلها » عمر خواست زنى ديوانه را سنگسار كند على بوى گفت : ترا چه افتاده ؟ من از پيغمبر ( ص ) شنيدم كه گفت : قلم از سه كس برداشته شده است از خوابيده تا بيدار گردد ، از ديوانه تا خردمند شود و از كودك تا خود را بشناسد ( محتلم شود ) پس عمر آن زن را رها كرد ؟
٦ - احمد بن محمد بن حنبل در كتاب « المسند » حديث ١٨٩ را به اسناد خود از ابى امامة بن سهل بن حنيف به اين مضمون آورده است : « همانا مردى را مردى با تير زد و كشت و او را جز خالويش وارثى نبود ابو عبيدهء جرّاح اين قضيه را به عمر نوشت عمر در پاسخ چنين نوشت پيغمبر ( ص ) گفت : خدا و رسولش « مولى » كسى هستند كه او را « مولى » نيست و خالو وارث كسى است كه او را وارثى نيست » .
از آن چه گفتيم معلوم شد چنان كه نخستين سرمايه و مهمترين آنها كه قرآن مجيد و سنت باشد در عهد صحابه به صورت نظم و تاليف يافته همچنين آن دو سرمايهء نفيس در همان عهد نيز به كار افتاده و مورد استفاده و استناد واقع گرديده است و هم تا حدى طرز تفقه و كيفيت استنباط از آن دو مبدأ اساسى در آن دوره معلوم
[١] - ابن حزم ( على بن احمد ) در كتاب « المحلَّى » حديث پيغمبر ( ص ) را از على ( ع ) با اندك تغييرى نقل كرده محشى كتاب همهء روايت را از صحيح ابى داود بدين عبارت نقل كرده است : « عن ابى ظبيان قال : اتى عمر بامرأة قد فجرت . فامر برجمها . فمرّ على ( رض ) فاخذها فخلَّى سبيلها . فاخبر عمر قال : ادعوا لي عليّا فجاء عليّ ( رض ) فقال يا امير المؤمنين لقد علمت انّ رسول اللَّه ( ص ) قال : رفع القلم عن الصبى حتى يبلغ و عن النائم حتى يستيقظ و عن المعتوه حتى يبرأ و انّ هذه معتوهة بنى فلان لعلّ الَّذى اتاها اتاها و هى فى بلائها . قال : فقال : عمر لا ادرى . فقال على عليه السلام : و انا لا ادرى » .