صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٧
اسرائیل، آنهایى که فنون آدمکشى را خوب مىدانند الان در ایران مىگویند آنها آمدند، این آدمهایى که مىکشند جرات نمىکنند به سربازهاى خودشان بگویند، از آنها آدم گذاشتند براى کشتن. الان یک آدمى است که هر چه را دست بگذارى خیانت است یا جنایت.
مخالفت با شاه، یک تکلیف شرعى است.
همه ما، همه مسلمین، همه علما، همه روشنفکرها، همه سیاسیون، هر کس هست تکلیف شرعى الهیش این است که با این مخالفت کند. هر کس مخالفت نکند، برخلاف تکلیف شرعى الهى عمل کرده، برخلاف شرافت عمل کرده، آدم شریف دیگر نمىتوانیم بگوئیم او را، آدم پست و رذل است. هر کس کمک کند به این، مثل کارتر و امثال اینها، اینها هم خیانتکار هستند، به یک ملت خیانت دارند مىکنند. یک ملت است الان که ایستاده و مىگوید که ما آزادى مىخواهیم، ما چه مىخواهیم، در مقابلش اینطور کشتار مىکنند. یک آدم جانى را نمىخواهند، مىگویند نمىخواهیم، باز با مسلسل مىگویند نه حتماً باید بخواهید. سلطنتى که باید اگر صحیحش هم باشد (صحیح که نیست، اگر صحیحش هم باشد) به حسب قانون باید ملت اعطاء کند، ملت مىگوید نه، حالا با سرنیزه مىگویند باید بگویى آرى.
قیام براى خدا پشتوانهاى الهى دارد
ماها باید خودمان را بسازیم یعنى توجه کنیم به اینکه بزرگهاى ما، پیشواهاى ما چه کردهاند، براى اسلام چه کردهاند، براى مسلمین چه کردهاند، چه مىخواستند بکنند. پیغمبر اکرم که سیزده سال در مکه رنج کشید، حبس بود، زجر کشید، توهین شد، هزار جور فشار بود، در آنجا صبر کرد، صبر کرد و دعوت کرد اشخاصى را، بعد هم که ملاحظه فرمود که نمىشود در آن جا کار را پیش برد هجرت کردند به مدینه. در آنجا خوب، افرادشان یکسرى آمدند جمع شدند، ده سال هم که در آنجا بودند تمام همشان بر این بود که با این قلدرها جنگ بکنند و اینهایى که ظالم بودند، اینهائى که منافع ملتها را مىخواستند بخورند، با اینها جنگ کرد تا اینها را آن مقدارى که شد ساقط کرد ولى صبر مىکرد. این مسلمین که در آنوقت جنگ مىکردند، جنگهایشان جنگهایى بود که وقتى انسان تاریخ را مىبیند تعجب مىکند چطور اینها با این عدد کم آنطور شهامت داشتند.
در یکى از جنگها یکى از صاحب منصبها گفت که در آن طلایه جنگ که پیشقدمهایشان بودند، پیشقراولها بودند، شصت هزار نفر بودند، گفت که ما سى نفر مىشویم، یکى من، بیست و نه نفر دیگر با من همراهى کنید تا برویم سراغ اینها، ما سى نفرى این شصت هزار را بزنیم تا بفهمند. هشتصد هزار نفر هم اصل اردوى روم بود، گفتند: آخر با سى نفر نمىشود. بالاخره باز چک و چاک کردند تا حاضرش کردند که شصت نفر باشند، براى هر هزار نفر یک نفر رفتند و شکستند، شبیخون زدند و شکستند براى اینکه قوه داشتند، یک قوهاى بود در آنها، قوه اعتقاد به خدا. اعتقاد به خدا پیدا