صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٧٤
وضع سوق الجیشى نسبت به مملکت ما دارد، دیگر اینجا جاى این نیست که ما صحبت آزادى بشر را بکنیم و حقوق بشر را بکنیم. این منطق صحیح هست در نظر دنیا، در نظر عقلاى دنیا که یک مملکتى چون منفعت به ایشان مىرساند، چون مملکت آمریکا از این منفعت مىبرد، پس اینها دیگر آزاد نیستند، اینها باید دستشان را روى هم بگذارند تا هر چه منافع دارند، هر چه ذخایر دارند آمریکا و امثال آمریکا ببرند؟! آیا اینکه ایشان مىگوید که اینها مردم را به کشتن دادند، آیا این تظاهر آرامى که مردم در این دو روز کردند یعنى هیچ شلوغى نکردند و به دنیا ثابت کردند که ایران مىتواند کنترل خودش را در اشیاء بگیرد و سرنوشت خودش را به طور عقلائى، به طور صحیح تعیین کند، خوب این موجب این شد که فردا از شب یازدهم شروع شد، شروع شد به کشتار مردم، اینجا چه باعث شده است که مردم کشتار شدند؟ خوب، باز در جنگ صفین این مطلب پیش مىآید که خوب او آمده به جنگ و اینها هم رفتند به جنگ و آنها اینها را کشتند. حالا معاویه مى تواند یک همچو مغلطهاى بکند که آن کسى که این رافرستاده به جنگ و این کشته است، خوب این منطق معاویه است، این یک مغلطه اى است که کرده است معاویه. اینجا از او هم بدتر است براى اینکه اینجا به جنگى نرفته بودند، اینها در خیابانهاى تهران و در خیابان سایر شهرها راه افتاده بودند و مىگفتند که ما شاه را نمىخواهیم، این جنگ است؟ آیا کسى بگوید که سرنوشت مملکت من به دست خود من هست، حقوق بشر براى ما و همه عالم این مطلب را قائل هستند که هر بشرى نسبت به سرنوشت خودش آزاد است، مىتواند راى آزاد بدهد هر مملکتى مىتواند سلطان اگر داشته باشد، تعیین کند، رئیس جمهور اگر بخواهد داشته باشد، تعیین کند، حکومت بخواهد، تعیین کند براى مملکتش، هر شکلى که این افراد مملکت بخواهند اداره بشوند، به حسب حقوق بشرآن شکل باید ممضى باشد، همه دولتها هم باید او را تصدیقش بکنند. خوب /مردم / همین مطلب بود، دیگر بیشتر از اینکه چیزى نبود. روز دهم و نهم، روز تاسوعا و عاشورا غیر از این مطلب چیزى نبود که همه روزنامه نویس ها، همه مجله نویسها این را دیدند،اینهائى که رفتند در ایران و تماشا کردند این مسائلى که در ایران واقع شد، همه دیدند که یک مملکتى است که اهالىاش با آرامش، چندین میلیون جمعیت در سرتاسر مملکت با آرامش راه افتادند، مرد وزن بزرگ و کوچک توى خیابانها و حرفشان این بوده است که ما این شاه را نمىخواهیم ما فرض مىکنیم که شاه خیلى هم مرد صالحى فرض کنید باشد، خیلى هم آدم صحیحى باشد، خیلى هم خدمتگزار به مردم باشد، خوب وقتى مردم یک خدمتگزارى را نخواستند باید کنار برود. ما فرض مىکنیم اینطور که، خیر، ایشان مصالح مملکت را ملاحظه کرده است، ایشان مىخواهد آزادى بدهد. ایشان مىخواهد مملکت را مستقل کند، ایشان مىخواهد مملکت را به تمدن نو برساند، همه اینها را ما فرض مىکنیم صحیح، مىخواهد یک همچو کارهائى را بکند لکن اهالى مملکت مىگویند ما این را نمىخواهیم که سلطان ما باشد، سرنوشت اهالى مملکت با خودشان است، ما همچو خدمتگزارى را نمىخواهیم، ایشان بروند کنار، ما خودمان یک خدمتگزار دیگر جایش مىگذاریم. ما فرض مىکنیم اگر ایشان آن هم بود، آنطور هم بود، مثل سایر مثلاً انسانها یک انسانیتى داشت، باز هم اهالى یک مملکت حق داشتند به اینکه