صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٤٥
مىرفت بیرون، من در ذهنم آمد که مبادا براى فردا و پس فردا هم یک همچو تهیهاى دیدهاند لکن محتمل است که نباشد ان شاءالله، بعضى هم گفتند رفته آنجا که دیگر کار آخرى را انجام بدهد. این البته در صدد است که فرار کند، ملت ایران باید نگذارند این فرار کند، آنقدرى که مىشود. امکان ندارد البته که یک کسى بتواند سزاى عمل این آدم را به او بدهد، یک آدمى که سى و چند سال است مسلط شده است بر این ملت و همه چیز ملت را به باد داده است، یک آدمى که مادرها را به عزاى اولادشان نشانده است و همین امروز کسى گفت که یک زن بوده است که سه تا بچه داشته هر سه بچهاش کشته شدند، یک پدر و مادرى که حالا وقتى که مىآیند توى خانه مىبینند دیروز پنج نفر سر سفره بودند حالا دو نفر شدند، مگر مىشود که این را ما در این دنیا بتوانیم جزایش را به او بدهیم؟ یک آدم که مىکشد یک کسى را، همان مقدار مىشود خودش را بکشند و همین، بس، خون این هم خون یک آدم است (اگر آدم باشد). کسى که سى و چند سال است بر این ملت تسلط پیدا کرده و کشتار کرده و آنطور کشتار کرده و دزدى کرده و آنطور دزدى کرده و خیانت کرده و آنطور خیانت کرده و جنایت کرده و آنطور جنایت کرده، مگر بشر مىتواند که این را به سزاى اعمالش برساند؟ یک جان بیشتر ندارد مقابل یک نفر و حالا عجب، من گاهى وقتها از فهم بعضى از اشخاص تعجب مىکنم که مىگویند خوب حالا آمده، حالا آمده عذر خواسته دیگر، حالا بپذیرد، آمده گفته است که من اشتباه کردم، خوب بپذیرد دیگر از او. چى بپذیریم؟ مگر خدا مىپذیرد از او این عذر را؟ خدا حق الناس را نمىگذرد، خود ناس باید بگذرند، خود مردم باید بگذرند تا خدا بگذرد. مگر خدا مىگذرد از حق الناس ؟(بیائید حالا مصالحه بکنید، بیائید حالا خوب، عفو بکنید، نمىدانم چه) یک آقاى ریش سفیدى یک کاغذ مفصلى نوشته بود، البته خودش آدم دانشمندى است لکن ادراکش، یک خرده عقلش ناقص است، به من نوشته بود که پیغمبر اکرم در فلان جا فلان آدم را بخشید، در فلان جا فلان کافر را بخشید، در فلان جا فلان کسى را بخشید. تاریخ براى من نوشته بود، مثل اینکه من حق دارم که ببخشم ایشان را، به من چه ربط دارد؟ بچههاى آن پیرزن را کشته، من ببخشم چطور من ببخشم کشتههائى که از این ملت، جوانهائى که از این ملت به باد رفته؟! همین امشب شما احتمال بدهید که عدهاى را کشته باشند، همین امروز اطلاع رسید که اشخاصى را کشتند، مردم را کشتند، ما بنشینیم بگوییم که شما اعلیحضرت حالا دیگر باشید؟! دیگر ازاین به بعد حکومت نکنید، اعلیحضرت باشید؟! آخر این چه منطقى است چطور انسان همچو حرفى را مىتواند بزند؟
(بیائیم به قانون اساسى حالا عمل بکنیم)! معنى به قانون اساسى عمل کردن این است که آقا (یعنى همین قانون اساسىاى که الان دست است) که ایشان سلطان باشند و عرض مىکنم که حاکم نباشند. آخر مىشود یک همچو چیزى؟ امکان دارد براى یک آدم، یک کسى که اول ادراک آدمى داشته باشد؟ حیوان هم نمىتواند یک همچو حرفى بزند که ما دیگر این را بیائیم و عفوش کنیم. یکى عفوش بکند؟ کى حق دارد که این را عفوش بکند؟ مگر با من یک کارى کرده که حق من است که عفوش بکنم؟ حق یک ملت را خورده است این، خون یک ملت را ریخته این آدم، این ناکث عهدالله