پیرامون جمهوری اسلامی - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٠
مسجد مدینه نماز بخواند . خلوت هم بود خودش میگوید " بعد از نماز من درباره پیغمبر و عظمت او فکر میکردم " در همان حال ابن ابی العوجاء که یکی از زنادقه بود یعنی اصلا خدا را قبول نداشت ، آمد یک کناری نشست بطوری که فاصله زیادی با مفضل نداشت بعد یکی از همفکرانش هم آمد کنار او نشست شروع کردند با همدیگر صحبت کردن در بین صحبتها یک دفعه ابن ابی العوجاء گفت من هر چه فکر میکنم درباره عظمت این آدم که در اینجا مدفون شده ، متحیرم ! ببین چه کرده است ! چگونه به گردن مردم افسار زده است ! در پنج وقت صدای شهادت به پیامبری او بلند است شروع کرد به کفر گفتن راجع به خدا ، پیغمبر ، قیامت و مفضل آتش گرفت ، نتوانست طاقت بیاورد آمد نزد او و با عصبانیت گفت ای دشمن خدا ! در مسجد پیغمبر خدا چنین سخنانی میگویی ؟ ! او پرسید تو کسیتی و از کدام نحله از نحله های مسلمین هستی ؟ از اصحاب کلامی ؟ از فلان فرقه هستی ؟ بعد گفت اگر از اصحاب جفعربن محمد هستی ما همین حرفها و بالاتر از اینها را در حضور خودش میگوئیم ، با کمال مهربانی همه حرفهای ما را گوش میکند به طوری که ما گاهی پیش خودمان خیال میکنیم که تسلیم حرف ما شد و عنقریبا او هم حرف ما را قبول میکند بعد با یک سعه صدری شروع میکند به جواب دادن ، تمام حرفهای ما را جواب میدهد یک ذره از این عصبانیتهایی را که جنابعالی دارید او ندارد ابدا عصبانی نمی شود مفضل بلند میشود میرود خدمت امام صادق ( ع ) و میگوید یا ابن رسول الله ! من یک چنین گرفتاری پیدا کردم حضرت تبسم میکند و میفرماید ناراحت نباش اگر دلت میخواهد ، فردا صبح بیا من یک سلسله درس توحیدی به تو