مناظره و گفتگو در اسلام

مناظره و گفتگو در اسلام - محمدی ری‌شهری، محمد - الصفحة ٤١

پيدايش خود به خودى هستى

ابوشاكر : ولى من مى گويم كه جهان را كسى نيافريده و به خودى خود به وجود آمده است .آيا علف صحرا را كسى مى آفريند ؟ آيا مورچه و پشه را كسى مى آفريند؟... مگر نه اين است كه اين موجودات به خودى خود به وجود مى آيند ؟ من فريب تو را نمى خورم و افسانه ات را درباره خدايى كه ديده نمى شود ، نمى پذيرم. من خدايى را مى پرستم كه بتوانم با دو چشم خود ، او را ببينم و با دو گوش خود ، صدايش را بشنوم و اگر صدا ندارد ، با دو دست ، او را لمس نمايم . چرا تو با اين افسانه ها مردم را گمراه مى كنى و چرا نمى گذارى كه مردم ، واقعيت را بپرستند ، نه افسانه را ؟ آفريدگار، ما هستيم، نه خدا. من ، خداى خود را با دست هايم مى تراشم و به وجود مى آورم و تو ، خداى خود را از پندارت به وجود مى آورى !

آخرين سخن

در تمام مدّتى كه ابوشاكر سخن مى گفت ، امام حتى يك بار هم چيزى نگفت. شاگردان امام كه حضور داشتند ، دو سه بار خواستند چيزى بگويند؛ ولى امام به آنها اشاره مى كردند كه ساكت باشيد . سخنان ابوشاكر تمام شد؛ ولى امام همچنان ساكت بود. گويا