مناظره و گفتگو در اسلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١
.امام عليه السلام : من هم مى خواهم از راه اين هليله ، خدا را براى تو ثابت كنم؛ چرا كه نزديك ترين چيزها به توست ، و اگر چيزى نزديك تر از آن بود ، به آن استدلال مى كردم؛ زيرا هر چيز را كه تصوّر كنى ، داراى تركيب خاصى است كه دلالت بر مصنوع بودن آن مى كند... .
.امام عليه السلام : اين (هليله) را مى بينى؟
طبيب : آرى .
.امام عليه السلام : آيا آنچه را در ميان اين هليله پنهان است ، مشاهده مى كنى؟ [١]
طبيب : تا نبينم ، نه .
.امام عليه السلام : قبول دارى كه اين (هليله) داراى هسته اى است كه تو آن را نمى بينى؟
طبيب : نا نديده ام، چه مى دانم؟ شايد هيچ چيز در آن نباشد .
.امام عليه السلام : قبول دارى كه در پس اين پوست ، مغز يا چيزى ديگر وجود دارد كه فعلاً از تو پنهان است؟
طبيب : تا نبينم ، نمى دانم. شايد باشد و شايد نباشد...
.امام عليه السلام : قبول دارى كه اين (هليله) در زمينى مى رويد؟
طبيب : آن زمين و اين يك هليله را ديده ام...!
[١] در اين قسمت از بحث ، امام مى خواهد براى طبيب اثبات كند كه ممكن است چيزى وجود داشته باشد؛ ولى با حواس پنجگانه درك نشود ، و طبيب با اصرار تمام ، مى خواهد اين معنا را نپذيرد و به همين جهت ، گاهى حتى منكِر بديهيات مى شود .