مناظره و گفتگو در اسلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩
.امام عليه السلام : تو ، چون با حواس پنجگانه نمى توانى خدا را درك كنى ، وجود او را انكار مى كنى؛ ولى من ، چون با حواس پنجگانه نمى توانم خدا را درك كنم ، به وجود او اعتراف مى نمايم .
طبيب : چه طور؟
.امام عليه السلام : براى اين كه چيزى كه با حواس پنجگانه قابل درك باشد (مانند : اجسام ، رنگ ها و صداها) تغييرپذير و از بين رفتنى است و امكان ندارد كه آفريدگار نيز مانند آفريده ، قابل دگرگونى و زوال باشد .
طبيب : اين ، حرفى است؛ ولى وجود خدا نمى شود؛ چون من معتقدم كه تنها راه شناخت ، حس است و بدون حس ، امكان ندارد عقلْ چيزى را درك كند!
.امام عليه السلام : عين ايرادى كه به من دارى ، به خودت نيز وارد است؛ چون مى گويى هر چيزى را كه حس درك نكند ، وجود ندارد .
طبيب : چه طور؟ نفهميدم!
.امام عليه السلام : به من ايراد گرفتى كه ادّعاى من به وجود خدا بدون دليل است . اين ايراد ، به تو هم وارد است؛ زيرا دليلى بر نبودن خدا ندارى . بر فرض كه عقيده تو درست باشد (يعنى هر چيزى كه حس آن را درك نكند ، وجود ندارد) ، مگر تو سراسر جهان را جستجو كرده اى و خدا را نيافته اى كه مى گويى چون او را احساس نمى كنم ، وجود ندارد؟