مناظره و گفتگو در اسلام - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٧
.امام عليه السلام : نمى توانم در طول و عرض ، چيزى به خود اضافه و يا از خود كم نمايم و نمى توانم ناخوشى ها را از خويش دفع، و منفعت را به سوى خود جلب كنم. روى اين حساب فهميدم كه بنياد هستى من ، بنايى دارد و لذا به او اعتراف كردم . علاوه بر اين، با رؤيت پديده ابرها و گردش بادها و جريان خورشيد و ماه و ستارگان و غيره ـ كه آيات شگفت انگيز و متقن آفرينش هستند ـ دانستم كه اين امور ، تدبير كننده و پديدآورنده اى دارند .
زنديق : اگر خدا وجود دارد ، پس چرا چشمم او را نمى بيند ؟
.امام عليه السلام : تا اين كه ميان او ـ كه پديده نيست ـ و آفريده ها تفاوت باشد. او والاتر از آن است كه ديده او را درك كنند، يا خيال به او احاطه يابد، يا عقل به كُنه او برسد .
زنديق : پس ، حد و مرز او را براى من بيان كن .
.امام عليه السلام : او بى نهايت است و حد و مرزى ندارد .
زنديق : چرا ؟
.امام عليه السلام : چون هر چيزى كه محدود است، نهايت دارد، و احتمال محدوديت ، مساوى است با احتمال زياده و نقصان پذيرى . بنابراين او محدود نيست و زياده و نقصان نمى پذيرد و قابل تجزيه نيست و به وهم نمى آيد .
زنديق : توضيح بدهيد اين كه مى گوييد : خداوندْ لطيف، شنوا ،