ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - عبرت از گذشتگان
پرچم خود را بر زيتونهاى شام بياويزند، خداوند اصهب را هلاك مىكند و همه سپاهيانش را به دست آنها [سپاه سفيانى] نابود مىسازد و آنگاه پسر هند جگر خواره بر فراز منبر دمشق مىنشيند».[١]
منظور از پسر هند جگر خواره، سفيانى است كه از نسل ابوسفيان است.
در مورد اولين سرزمينى كه سفيانى اشغال مىكند، در روايات به نقل از اميرمؤمنان، على (ع) چنين آمده است: « [سفيانى] روز جمعه خروج مىكند و بر فراز منبر دمشق، قرار مىگيرد و آن نخستين منبرى است كه او صعود مىكند، خطبه مىخواند، و مردم را به جهاد فرمان مىدهد، و از آنها بيعت مىگيرد كه هرگز با او مخالفت نكنند چه مطابق ميلشان باشد چه نباشد».[٢]
امام صادق (ع) مىفرمايند: «چون سفيانى به دمشق نزديك شود، حاكم دمشق پا به فرار مىگذارد، و قبايل عرب بر گرد او مىآيند؛ ربيعى، جرهمى، اصهب و ديگر شورشگران عليه او مىشورند ولى سفيانى بر آنها غلبه مىكند، و بر شام سيطره مىيابد».[٣]
رسول اكرم (ص) مىفرمايند: «هنگامى كه سفيانى بر پنج منطقه (كُوَر خمس): دمشق، حَمْص، حلب، اردن، قنّسرين تسلط بيابد، نه ماه براى او بشماريد».[٤]
در احاديث آمده است كه سپاه سفيانى، پس از ظهور امام زمان (ع)، به فرمان خداوند در بيابانى به نام بيداء فرو مىروند و تنها دو نفر از آنها باقى مىماند كه فرشتهاى به آنها سيلى مى زند و چهره هر دو به پشت برمىگردد، يكى را نزد دشمنان حضرت مهدى (ع) مىفرستد كه به آنها انذار بدهد، و ديگرى با نام «بشير» نزد سپاه امام مىرود و نابودى سپاه سفيانى را به امام بشارت مىدهد. امام على (ع) درباره پايان كار سفيانى اينگونه مىفرمايند: «... ساعتى نمىگذرد كه تمام سپاهيانش (سفيانى) نابود مىشود، پس مهدى (ع) او (سفيانى) را گرفته و در زير درخت پربارى كه شاخه هايش به درياچه طبريه متمايل شده سر مىبرد و شهر دمشق را به تصرف خويش در مىآورد».[٥]
همچنين امام على (ع) مىفرمايند: «براى مصر منبرى مىسازم، دمشق را سنگ به سنگ ويران مىكنم. يهود را از همه سرزمينهاى عربى بيرون مىنمايم، و جامعه عرب را با اين عصايم مىرانم، همه اينها را مردى از تبار من انجام مىدهد».[٦]
همچنين در حديثى آمده است كه حضرت عيسى (ع) از شرق دمشق از آسمان فرود مىآيد.[٧]
بنابراين همان گونه كه مشاهده شد، دمشق يكى از كُوَر خمس است كه سفيانى آن را تصرف مىكند و همچنين در وقايع آخرالزّمان نقش به سزايى دارد.
پىنوشتها:
[١]. غيبت نعمانى، ص ١٤٩ به نقل از: روزگار رهايى، ج ٢، ص ١١٠٦.
[٢]. روزگار رهايى، ج ٢، ص ٩٩٢.
[٣]. الحاوى للفتاوى، ج ٢، ص ١٤١ به نقل از: روزگار رهايى، ج ٢، ص ٩٩٥.
[٤]. الزام الناصب، ص ١٩٨ به نقل از: روزگار رهايى، ج ٢، ص ١٠٨٨.
[٥]. روزگار رهايى، ج ٢، ص ١١١٦.
[٦]. غيبت نعمانى، ص ١٦٣ به نقل از: روزگار رهايى، ج ٢، ص ١١٢٩.
[٧]. الملاحم و الفتن، ص ١٢٣، به نقل از: روزگار رهايى، ج ١، ص ٤٧١.
[٨]. بحارالانوار، ج ٥٣، ص ٦٠ به نقل از: روزگار رهايى، ج ١، ص ٤٧٢.
[٩]. روزگار رهايى، ج ١، ص ٥٥٢.
عبرت از گذشتگان
هشام بن سالم گويد: حضرت امام صادق (ع) در حديثى كه در آن داستان حضرت داوود (ع) را ذكر مىكند، فرمودند: حضرت داوود (ع) هنگامى كه «زبور» را تلاوت مىكرد، كوهها و سنگها و پرندگان، پاسخ وى را مىدادند، وى روزى به كوهى رسيد كه پيامبر عابدى به نام حزقيل (ع) در آنجا بود، چون آواى كوهها و آواز درندگان و پرندگان را شنيد، دانست كه وى داوود (ع) است. حضرت داوود (ع) به او گفت: «اى حزقيل اجازه مىدهى كه به نزد تو بالا بيايم؟» حزقيل (ع) گفت: نه با شنيدن پاسخ منفى، حضرت داوود (ع) ناراحت شد و گريست.
خداى متعال به حزقيل (ع) وحى كرد كه داوود (ع) را سرزنش نكن و از من عافيت بخواه، گويند حزقيل دست داوود (ع) را گرفت و وى را به جانب خود بالا برد، حضرت داوود به حزقيل (ع) گفت:
«اى حزقيل آيا هيچ گاه قصد گناه كردهاى؟» حزقيل (ع) گفت: نه. داوود (ع) گفت: «آيا از اين عبادتِ خداوند تو را عُجبى رسيده است؟» حزقيل گفت: نه. داوود گفت: «آيا دل به دنيا دادهاى و شهوات و لذّات دنيا را دوست داشتهاى؟» حزقيل گفت: «آرى، گاهى بر دلم راه يافته است!»
داوود (ع) گفت: «وقتى چنين حالتى پيدا مىشود چه مىكنى؟»
حزقيل (ع) گفت: «من به اين درّه مىروم و از آنچه در آن است عبرت مىگيرم».
حضرت داوود (ع) به آن درّه رفت و به ناگاه تختى از آهن ديد كه جمجمه و استخوانهاى پوسيدهاى بر آن و لوح آهنينى نيز آنجا بود كه نوشتهاى داشت، داوود (ع) آن را خواند، بر آن نوشته بود:
«من، ارْوَى بْنِ سَلَمْ هستم كه هزار سال پادشاهى كردم و هزار شهر ساختم و با هزار دوشيزه آميزش كردم، آخر كارم اين شد كه: خاك بسترم و سنگ بالِشم و كرمها و مارها همسايگانم هستند! پس هر كه مرا بنگرد، به دنيا فريفته نشود».[٨]
پىنوشتها:
برگرفته از: گفت و شنود پيرامون موعود (ع)، ذبيحالله محسنى كبير، ج ٢، صص ٣٧- ٣٨.
[١]. كمالالدّين عربى، ج ٢، باب ٤٦، ما جاء فى التّعمير، ص ٥٢٤.