ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٧ - آموخته هاى يك معلم
آموختم كه، من به عنوان يك معلم مسئوليت تام دارم كه در مقابل شدائد و بلايا بايستم، تمام ناراحتىها را تحمل كنم، رنجها را بپذيرم و چون شمع بسوزم و راه را براى ديگران و همه شاگردانم روشن كنم، به مردگان جهل و جهالت روح دانايى بدمم و تشنگان حق و حقيقت را سيراب كنم.
آموختم كه، بايد از نظر علم از همه برتر باشم تا مبادا كه دشمنان مرا از اين راه طعنه زنند. بايد به آن سنگ دلانى كه علم را بهانه فخر فروشى به ديگران كردهاند، ثابت كنم كه خاك پاى من هم نيستند. بايد همه آن تيره دلان مغرور و متكبر را به زانو درآورم و آنگاه خود خاضعترين و افتادهترين فرد روى زمين باشم.
آموختم كه، اين مسئوليت تاريخى را در مقابل خدا و براى رضاى او به عهده گرفتهام، بدانم كه تنها اوست كه ناظر اعمال من است و تنها اوست كه بايد در همه حال به او پناه جويم و از او تقاضاى كمك كنم و فقط در مقابل او اظهار عجز و ناتوانى كنم و فقط و فقط از او مدد گيرم و بس.
آموختم كه، بايد در زندگى شكيبا و صبور باشم و گرد ناملايمتىها را با اميد و توكل بر خدا و سعه صدر از چهره خود بگيرم و از چهره خاكسترريزان نادان و جاهل، خاكستر جهل و نادانى را بزدايم و بادستان پر مهر و عاطفه خود، گل دوستى و مهربانى براى آنها به ارمغان آورم. آموختم كه، در مقابل كسانى كه سر راهم خار و خاشاك مىگذارند، تا مرا از ادامه مسير بر حقم باز دارند و باعث خستگى و يأس و نااميدى من شوند، با همت والايم خار و خاشاك را كنار زده و با پشتكار بيشتر و اميد به آيندهاى روشنتر، محكمتر از قبل و محكمتر از گذشته، در مسير گام بردارم و خار و خاشاك را به گل زيباى محبت و مهر تبديل كنم و گلها را به آنهايى هديه دهم كه سرراهم خار و خاشاك گذاشتند.
آموختم كه، اگر براى رسيدن به حق و رساندن حق به ديگران تهمت هذيان گويى را به من زدند، بيمى به دل راه ندهم و هراسى نداشته باشم، زيرا مىدانم كه پناهگاهى چون خدا را دارم و از تهمت نامردان نهراسم و خاطرم را آزده نسازم، زيرا آنچه سبب آرامش خاطر من مىشود رضايت خداست و بس.
آموختم كه، با حدّاقل معيشت و امكانات مادى مىتوان زيباترين، پربارترين و با كيفيتترين زندگى را داشت و به ديگران نيز آموخت كه چگونه مىتوان خوب زيستن را تجربه كرد و از اين رهگذر، خوب مردن را نيز آموخت.
آموختم كه، اگر به دستور خدا و براى حفظ دين او لازم شد، بايد به شهرى دور سفر كرد و اگر در آنجا مورد بىمهرى سران و بزرگان قرار گرفتم، اميدم را از دست ندهم و با صلابت و استوار براى رسيدن به هدف گام بردارم و در اين مسير حتى اگر يك نفر را توانستم بيدار سازم، خدا را شاكر باشم و در تمام مدت عمر براى هدايت بندگان خدا مشتاق و صبور باشم.
آموختم كه، هيچ گاه براى به دست آوردن دلى، دل ديگرى را نشكنم و براى خوش بودن و شاد بودن، حتى براى لحظهاى، دلى را نرنجانم و نشكنم، شايد آن دل مأمن و جايگاه خدا باشد و تا مىتوانم دلها را به دست آورم.
آموختم كه، براى پيشرفت و اعتلاى كشورم كه متبرّك به نام مقدّس اسلام و امام زمان (عج) است، بايد بيشتر كار كنم، اميدان آينده مملكت را كه سرشار از نيرو و پاكى هستند، بارور كنم و آنها را مسلح به سلاح علم و ايمان و دانش روز كنم و بدين وسيله برگ زرينى براى آن رقم زنم.
آموختم كه، از هوا و هوس بپرهيزم و چون حضرت يوسف (ع) از وسوسه شياطين انسان نما بر حذر باشم و در همه حالات به خدا پناه ببرم.
آموختم كه، قواى خود را بيشتر از پيش متمركز كنم و با گامهايى استوارتر از گذشته براى آبادانى مملكت امام زمان (عج) بكوشم و سعى كنم فهم و شعور و تدبير منتظران مهدى فاطمه (عج) را كه من عنوان معلمى آنها را گرفتهام، ارتقا بخشم.
و بالاخره آموختم كه،
در زندگى فقط براى كسب رضايت خدا بكوشم و وظيفهاى را كه به عنوان يك معلم در اين زمان پر مخاطره بر عهده دارم به نحو احسن انجام دهم و نگران نتيجه كار نباشم، چون خدا خود بهترين تدبيركنندگان است و دلسوزتر از من براى همه مخلوقاتش.