ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - مهر نگاه
مىطلبم. قربان عفو مىفرماييد».
چه ديده بود؟ چه چيز نظر او را جلب كرده بود؟ به يقين بيست مرتبه قربان قربان گفت و معذرت خواست. من هم به ايشان گفتم: «شما وظيفهتان را انجام داديد. ما از شما متشكريم».
ماشينها را كنار زدند. ماشين آنها هم دنده عقب گرفت و آمد مقابل ما. گفت: «قربان شرمنده شديم. مىدانيد؟ يك شلوغىهايى است كه يك عده مىخواهند انجام دهند. اينهاست كه باعث شرمندگى ما مىشود».
حالا براى حركت، ما تعارف و او تعارف. او به احترام ما تكان نخورد. ما هم رفتيم و هى سر مىكشيديم از توى آيينه كه نكند چيزى باشد. ديديم سر و ته كرد و رفت خيابان بغلى.
من همه اش در اين فكر بودم و تعجب مىكردم كه چرا ايشان از ماشين پياده نشد كه فرار بكند؛ بلكه ايشان اگر فرار مىكرد، من نه اين كه گلهاى از ايشان نداشتم بلكه خوشحال هم مىشدم؛ براى اين كه يا من فداى ايشان مىشدم، يا نمىشدم. بر فرض كه فداى ايشان مىشدم، هيچ مسئلهاى نبود و اگر هم نمىشدم كه خوب، من هم جانم به سلامت بود. ولى اگر ايشان گير مىافتاد هر دوى ما از بين مىرفتيم.
من خيلى رفتم تو فكر كه چه شد ايشان فرار نكرد و اين چه روحى و چه قدرتى است كه ايشان دارد.
همين كه خيالمان راحت شد، به ايشان (آقا سيد على) گفتم: «شما چرا نپريديد پايين»؟
ايشان گفت: على! همان وقت متوسل به وجود آقا امام زمان (عج) شده بودم و منتظر بودم ببينم چه مىشود. اصلًا توجه به چيزى نداشتم، جز به وجود اقدس آقا امام زمان (عج)، و تا لحظهاى كه تو را ول كرد و شروع به معذرت خواهى كرد، من به فكر خودم كه چه تدبيرى بكنم نبودم. آن را گذاشته بودم براى آخرين لحظه.»
ديگر چه آخرين لحظهاى؟! دو متر جلوتر، دو نفر با يوزى و اين هم با كلت، دستى هم به گردن من.
هيچ چيز نمىتواند در اين لحظات اين حالت را به ما ببخشد، مگر ايمان و يقين در حدّ بالايى. شايد در اعلى رتبه يقين. طرف حاضر است افراد را زير دست و پاى خودش له كند، تا خودش را نجات بدهد. آن وقت، مرحله يقين انسان به كجا مىرسد كه در چنين لحظههاى حساسى، به فكر خودش نيست. به فكر يك نفر است كه در كنار اوست.