ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١ - وقتى باران نباريد
وقتى باران نباريد
اسماعيل شفيعى سروستانى
وقتى باران نباريد، همه چشمها به چشمهها، قناتها و چاهها دوخته شد و زندگى هر روزى، اگرچه كمى سخت بود، ادامه يافت تا اينكه تابستان و پاييز هم آمدند و رفتند زمستان؛ و اما ابرى به آسمان نيامد و بارانى نباريد.
وقتى باران نباريد، بهار به سختى، مثل جوانهاى كه پوست شاخه اى را مى شكافد و بيرون مىزند، مثل دانهاى كه پوسته ها را كنار مىزند تا سربرآورد، از راه رسيد. كمى سبزى بر صحن دشت و دمن نشست. همه دلنگران و منتظر دل به باقى مانده آب چاه و قنات خوش كردند تا شايد روزى ابرى بيايد و بارانى ببارد. اما، ابرى به آسمان نيامد و بارانى نباريد.
وقتى باران نباريد، تابستان هم زودتر از هميشه از راه رسيد. همه سبزههاى كوتاه و كم بنيه نشسته بر صحن دشت و دامن صحرا را سوخت. برگريزانى زودهنگام برگهاى خشك و پلاسيده را فرش زمين كرد و گرد و خاك، رنگ خاكى خود را بر صحن و سراى مردم زد. امّا، ابرى نيامد و بارانى نباريد.
هر روز وقتى مردم پنجره خانههاشان را به روى صبح هر مىگشودند در دل اميد ديدن ابر و بارش باران داشتند امّا، روز آسمان، داغى و سوزش خورشيد را بيش از پيش به رخ آدمها مىكشيد.
مردم، زمستان آن سال را هم در حسرت و اندوه پشت سر گذاشتند و بهارى خشكتر را هم تاب آوردند. مثل اين بود كه اصلًا بهار نيامده است. به تابستان داغ بيشتر شباهت داشت تا بهار.
آدمها در جستجوى آب از روستاها كوچ كردند. زمينها و مزرعههاى بىآب و علف را به داغى آفتاب سپردند و رفتند.