ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٢ - وقتى باران نباريد
خبر بارش باران و جوشيدن چشمهاى در شهرى دور، حتى اگر دروغ هم بود همه آنهايى را كه دست و پايى و نايى براى حركت داشتند آواره شهر و روستا و كوه و دشت مىكرد. سكوتى سنگين چون بختك بر سر همه ساكنان شهرها و روستاها فروافتاده بود. زمين داغ و آسمان داغتر. ديگر گوسفندى نبود و چوپانى كه در ميانه كوه و دشت سكوت را بشكند. ديگر رودى نبود و غلغل آب در ميان صخرهها و سنگها كه غم از دل دختركان ببرد.
ديگر پرنده اى نبود كه در ميان شاخسار درختى بخواند. آب كه رفت آبادانى هم رفت. تازه مردم فهميده بودند كه «وقتى باران نبارد يعنى چه؟ «
دريافته بودند كه وقتى باران نبارد هيچچيز نمىبارد. آبادانى نمىبارد. امّا چه فايده؟
سالها آمدند و پشتسرهم رفتند؛ بهار و تابستان. زمستان و امّا، ابرى نيامد و بارانى نباريد.
تا اينكه يك روز، وقتى همه سر در گريبان فرو كرده و نااميد در پناه ديوارها و زير سقفها نشسته بودند، صدايى شنيده شد. معلوم نبود صدا از كجا مىآمد و به كجا مىرفت. مثل اين بود كه از زيرگنبد يا طاقى آمده باشد. صدايى پر كه تنها برخى از آدمها آن را شنيدند، شايد، آنها كه بيشتر از همه، تشنگى آتش به جانشان انداخته بود.
«تا بارانى نشويد بارانى نمىبارد!» صدا اين را گفته بود، و فقط يك بار گفته بود.
گوشها تيز شده بود. آنها كه شنيده بودند به دنبال منبع صدا بودند و كسانى كه خبر آن را از ديگران شنيده بودند، هاج و واج به هم نگاه مىكردند. جمله خيلى كوتاه بود: «تا بارانى نشويد، بارانى نمىبارد «!
همه از هم مىپرسيدند: «تا بارانى نشويد يعنى چه؟» و يا برخى با كنايه و از روى بىحوصلگى مىگفتند: «اينها هذيان تشنگى است! «
امّا، تشنگى و نباريدن باران نه هذيان بود و نه خيال. يا بهتر بگويم، «نباريدن باران» واقعيتى بود كه همه تمنا و تقاضايش را در جانشان احساس مىكردند. مثل همه درختها، رودخانههاى خشك، پرندهها كه ديگر خواندن را هم از ياد برده بودند. حتى ناودانهاى شكسته و حوضهاى تركخورده و خشك.
كسى براى اين پرسش جوابى نداشت: «تا بارانى نشويد يعنى چه؟»
اين جمله كوتاه براى قافيه پردازان جذاب بود و شايد در كنار مجموعهاى از سرودهايشان كه در وصف باران سروده شده بود جا مىگرفت. امّا چه فايده؟
ديگر در آن حال و هوا كسى حوصله شعر خواندن نداشت. تازه، شعر شاعران و سخن سخنوران هم كه باعث باريدن نمىشد.
صدا چيز ديگرى داشت.
بچهها درماندگى بزرگترها را مىديدند امّا به روى خود نمىآوردند.
زنها چيزى دور و مبهم در دل احساس مىكردند امّا، زبان بيانش را نداشتند. گوييا، آنقدر از «باران» و «بارانى شدن» دور افتاده بودند كه مزه آنرا هم از ياد برده بودند. و شايد هم ... كسى چه مىداند؟
روزها پشتسرهم آمدند و رفتند. تا اينكه يك روز؛