ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - ابرهاى نااميدى
در عقب كاروان وظيفه حفاظت از قافله را بر عهده داشت ماشين ما دو راننده به نامهاى محمود آقا و اصغرآقا داشت كه هر دو بچّه تهران بودند.
هنگامى كه كاروان به راه افتاد اصغرآقا رانندگى مىكرد. از قضا ماشينِ ما در آخر صف، پشت سر همه ماشينها قرار گرفت و اين موضوع اصغرآقا را خيلى ناراحت كرد و شروع كرد به غُرو لُند كردن و اين كه در حركت از تهران ماشين آخرى بوديم، در برگشتن هم آخرى شديم و بايد تا آخر مسير خاك بخوريم. من بايد از صفِ ماشينها خارج مىشوم و مىروم در جلوى ماشينهاى ديگر قرار مىگيرم.
گم شدن در بيابان
اصغرآقا در نظر داشت كه از صف ماشينها جدا شده، پس از پيمودن مسافتى دوباره به كاروان ملحق شود و در جلوى كاروان قرار گيرد اما او نادانسته ماشين را منحرف كرد و از كاروان جدا شد. من به خاطر سفرهاى متمادى مىدانستم كه بيابانهاى عربستان بىسروته و بى انتهاست. لذا او را خيلى نصيحت كرده و اصرار نمودم كه از قافله جدا نشود و طبق ترتيب كاروان حركت كند اما او گوش نكرد. حاجيان ديگر هم سكوت كردند و با من همراهى نكردند.
اصغرآقا تصميم خود را گرفت و گفت: به اندازه كافى آب و بنزين داريم و مىتوانيم از يك راه فرعى خود را به جلوى كاروان برسانيم. او از كاروان جدا شد و در بيابان به راه افتاد و پس از طى مسافتى طولانى راه را گم كرد و نتوانست خود را به كاروان برساند. كمكم شب هم فرا رسيد. ما با داد و فرياد از او خواستيم كه ماشين را متوقف كند تا نماز بخوانيم. وقتى از ماشين پياده شدم؛ به آسمان نگاه كردم و ديدم كه فاصله ما با هفت برادران (هفت اورنگ) زياد شده، فهميدم كه راه زيادى را به اشتباه آمدهايم به همين خاطر به راننده گفتم: «امشب را همينجا بيتوته مىكنيم و فردا صبح از همان راهى كه آمدهايم، باز مىگرديم».
فردا صبح سوار شديم تا از همان راه ديروزى برگرديم اما از آن جا كه صحراهاى حجاز داراى شنهاى نرم است و باد آنها را پيوسته حركت مىدهد، نتوانستيم راهِ بازگشت را پيدا كنيم. هيچ اثرى از راه ديشب بر سينه صحرا نبود از آن طرف، ماشين هم مرتّب در شنها فرو مىرفت، جهتهاى متعددّى را چند فرسخ، چند فرسخ پيموديم و سرانجام ره به جايى نبرديم و دوباره شب فرا رسيد.
فردا صبح روز سوم، آب و بنزين هم تمام شد.
ابرهاى نااميدى
همه وحشتزده و نااميد شده بوديم. من به عنوان روحانى كاروان و كسى كه سفرهاى زيادى به خانه خدا آمده بودم گفتم: «اين اصغرآقا بود كه ما را به اينجا كشانيد و گناه بزرگى را انجام داد. اما چارهاى هم نيست، بيايد همگى به امام زمان (ع) متوسّل شويم. اگر آن بزرگوار ما را از اين بيابان هلاكت نجات بخشيد، زهى سعادت و خوشبختى، اما اگر به فرياد ما نرسد همگى در اين بيابان مُرده، طعمه حيوانات خواهيم شد. بياييد قبل از آن كه بى حال شده و دست و پايمان بىرمق بيفتد، هر كس براى خود گودالى حفر كند و در آن گودال برود كه اگر مرگ به سراغ ما آمد، در آن گودالها جان بدهيم و حداقل بدن ما طعمه حيوانات نشود و با گذشت زمان، باد وزيده و