ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤١ - تماس مخفيانه
پيش از اين درباره علل پيشرفت اسلام از راه «شرايط و مقتضيات محيطى» كه از عوامل بيرونى به شمار مىرود، گفتوگو شده است.
اين عامل به اضافه عوامل ديگر، موجب بود كه اسلام تا به آفريقا پيش برود و از آنجا به اسپانيا راه يابد.
اينك عواملى كه اين كشور را از اندرون پوسانيده و آماده براى پذيرش اسلام نموده بود، مورد بررسى قرار مىگيريد.
سرزمين اسپانيا كه در جنوب غربى اروپا قرار دارد و به واسطه تنگه «جبلالطارق» از آفريقا جدا شده است همانند بسيارى از كشورهاى ديگر، داراى خاطرههاى تلخ و شيرين فراوانى است.
اين كشور كه در حدود ٥٠٥ هزار كيلومتر مربع وسعت دارد، از سالها قبل از ميلاد مسيح تا سنه ٩٢ هجرى كه ارتش رهايى بخش اسلام، به آن وارد شد، همواره مورد تاخت و تاز اقوام و ملل گوناگونى از قبيل: فينيقىها، يونانىها، كارتاژىها، رومىها، سوئوها، واندالها، ويزىگوتها و ... بوده كه هر كدام به نوبه خود بر آن اسبتازى نموده حتى بعد از غروب آفتاب اسلام در اندلس نيز اين اسب تازى ادامه داشته و دارد.[١]
هنگامى كه ارتش نجاتبخش اسلام وارد اين سرزمين مىشد، «رودريك» آخرين پادشاه سلسله «گوت» بر آن حكومت مىكرد، امّا در اثر بىلياقتى و ندانمكارى او و نظام غلط موجود، چنان اوضاع عمومى كشور نابسامان شده بود كه توده ملت از اوضاع موجود ناراضى و خواهان يك انقلاب همه جانبه بودند.
عواملى كه اين كشور را از اندرون پوسانده بود
اساس زندگى اجتماعى روى نظام پوسيده «طبقاتى» استوار بود. مردم به طبقات اعيان و اشراف، بردگان و كشاورزان، و اقليتهاى مذهبى تقسيم مىشدند![٢]
اعيان و اشراف، در كاخهاى ييلاقى و قشلاقى خود به خوشگذرانى مشغول بودند و از دسترنج طبقه زحمتكش كه محكوم به بهرهدهى و اطاعت از آنان بودند، بهرهبردارى مىنمودند؛
همين يك مشت عزيزان بلاجهت بودند كه مناصب و مقامات لشكرى و كشورى را دست به دست مىگرداندند و توده ملت را از اوضاع و احوال مملكت به كلى بىخبر نگه مىداشتند در نتيجه روح ابتكار و پيشرفت در توده مردم مرده؛ به جاى آن، روح انقياد و بىتفاوتى در آنان پديد آمده بود!
دكتر گوستاولوبون در اينباره چنين مىنويسد:
زمان لشكركشى مسلمين (به اسپانيا) اقوام «گت» و لاتين با هم در تحت يك حكومت اشرافى تربيت يافته، در مردم روح بندگى و رقيت پيدا شده بود و چون اصل ثابتى در كار نبود و پادشاه و حاكم هر كه بود تفاوت و فرقى به حال آنها نمىنمود، لذا براى اطاعت و انقياد هر فاتح و كشورگشايى حاضر بودند و بيچاره آن ملتى كه حال افرادش اين باشد.[٣]
توده ملت مىبايد بار سنگين انواع ماليات و حفظ و حراست مملكت را از رهگذر سربازى و غيره تحمل كند ولى طبقه اعيان و حكام هيچگاه چنين مسئوليتهايى نداشته، گويا آنان از خدايى ديگر آفريده شدهاند كه تنها بر مردم آقايى نمايند نه همدردى با آنان!
از آزادى و مساوات خبرى نبود، در مقابل، تبعيض و بردگى و جهل و فقر در سراسر اسپانيا حكمفرما بود.
از همه اينها بدتر آن بود كه صاحبان زر و زور، در سر تصاحب مقامات مملكتى با همديگر در مبارزه و جنگ و جدال دائم بودند و اين بيچاره توده ملت بود كه بايد جريمه خودخواهىها و جاهطلبىهاى آنان را بپردازد و آلت دست مقاصد شوم و اهريمنانه آنان گردد.
آيين رسمى كشور، «مسيحيت» بود ولى اقليتهاى ديگر، حق هيچ گونه اظهار عقيده و انجام مراسم مذهبى را نداشتند و گاهى مجبور بودند از عقيده و مرام خود دست كشيده، به آيين رسمى كشور درآيند وگرنه محكوم به بردگى مسيحيان بودند.[٤]
روحانيون مسيحى در پناه حكومت فاسد؛ با اشراف خودكامه و حكّام جائر، دست به دست هم داده اموال عمومى را غارت و بر جان و مال و حقوق انسانى ملت، تجاوز مىنمودند![٥]
آنچه بر شمرديم گوشهاى از عواملى بود كه كشور اسپانيا را از اندرون پوسانيده و آماده انفجار نموده بود. بديهى است كه چنين وضعى نمىتوانست دوام داشته باشد و براى هميشه هم نمىشد مردم را در چنين حالتى نگه داشت.
تماس مخفيانه
هنگامى كه اسپانيا در چنين شرايطى به سر مىبرد، موج عدالتخواهى و آزادى و مساوات كه اسلام براى ملتها به ارمغان آورده بود در جهان طنينانداز بود و ملت اسپانيا مىشنيد كه آن طرف «تنگه هركولس» يعنى آفريقا، مردمى كه تا ديروز در فقر و جهل و بردگى و تبعيض و محروميت كامل به سر مىبردند، امروز در ناز و تنعم، آزادى و مساوات همه جانبه، بهرهمندى از همه مواهب طبيعى، زندگى مىكنند و يك برده سياه به نام «طارق» كه تا ديروز داغ بردگى بر پيشانى داشت، امروز آزاد شده و فرماندارى «طنجه»، ايالت مرزى آفريقا، را به عهده دارد.
اين اخبار و مشاهدهها؛ نور اميد در دل توده زجركشيده اسپانيا مىدميد و آنها را براى پذيرش چنين حكومتى آماده مىكرد.
در چنين شرايطى بود كه چند نفرى به رهبرى «كنت ژوليان» فرماندار «سبته»- ايالت مرزى اسپانيا- مخفيانه به شهر «قيروان» واقع در تونس، پايتخت قاره آفريقا پيش «موسى بن نصيره» فرمانده مسلمين آفريقا رفتند و پس از آنكه وضع رقتبار مردم سرزمين اسپانيا و جنايات «رودريك»- آخرين پادشاه سلسله «گوتها»- و بىعدالتىهايى كه او و عمّالش بر مردم روا مىداشتند بيان كردند، از او درخواست نمودند؛ به خاطر انسانيت به سرزمين آنها لشكرى بفرستد و توده ملت را از زير يوغ «گوتها»