ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٣ - شرق شناسى و شرق شناسان
مختلف است. بنابراين روش كار برگرفته از محيط اطراف خود به عنوان يك روش معرفتى كاملا محسوس است. و لذا يك روش خاص را براى مستشرقان در ادوار مختلف نمىتوان بيانكرد. اين روش در دورههاى پيش از رنسانس يك جور است، پس از رنسانس جور ديگر و در عصر روشنگرى هم روش ديگر و بالاخره در فضاى ١٩٦٠ و ١٩٧٠ به اين طرف روشهاى مختلف ديگرى رفته رفته مطرح مىشوند. اين روشها كاملًا متأثر از روشهاى معرفتى محيط پيرامون آنهاست يك عامل اثرگذار بر اين روشها در واقع رشد شاخههاى علمى جانبى است كه يك علم با شاخههاى ديگر علمى هم داد و ستد و تعاطى و تعامل دارد. برخى علوم هستند كه به استشراق كمك مىكنند و استشراق مصرف كننده كالاهاى توليدى آنهاست؛ علومى مثل سكه شناسى و نسخه شناسى از علوم مددكار تاريخ به حساب مىآيند. البته خود استشراق هم يك توليدكننده مسئله و سفارش دهنده كالاهاى مشخص با ويژگىهاى مشخص به اين شاخههاى علمى است. مثال اگر يك كتيبه شرقى پيدا كردند براى خواندن آن كتيبه، گويا، در واقع يك نياز جديدى را در يك كارخانه توليدى عرضه كردهاند و خواستهاند روشى براى خواندن و فهم اين كتيبه پيدا بكنند. اگر يك منطقه حفارى نشدهاى پيدا كردند از باستانشناسان كمك خواستهاند كه به گونهاى در آن منطقه حفارى علمى بشود تا دستاوردها و دريافتهايش مورد بحث قرار بگيرد. بنابراين روش كار شرقشناسان هم روش واحدى نبوده است. اين روش متأثر از روشهاى مختلف در ادوار مختلف و همچنين متأثر از علومى بوده كه به گونه اى به عنوان يك مصرف كننده يا مرتبط با شرق شناسى در تعامل با استشراق بوده است.
\* آيا در اين جريان مىتوان نقش ويژهاى براى يهود تعريف كرد؟
جايگاه يهوديان در استشراق، جايگاه بسيار بسيار بزرگى است. آنها نقش كاملًا محورى در مطالعات استراتژيك داشتهاند. اغلب مستشرقان شاخص و درجه يك يهودى هستند. البته تأكيد مىكنم كه در اين باره حتما بايد كار بيشترى صورت بگيرد و حافظه ذهنى به بنده اجازه نمىدهد كه بحث دقيق و مستوفايى را الان بنمايم. مثلًا «گلدزيهر» كه واقعا يك مستشرق شاخص و اثرگذار بوده به خصوص در حديث پژوهى كه نقش تعيين كنندهاى در افكار كسانى دارد كه پس از او آمدهاند يك يهودى شناخته شده به حساب مىآيد. يا برخى از كسانى كه الان هستند مثل «لويى ماسينيون» كه تقريبا آثارش در زمره شاخص ترين، برجسته ترين و مطرح ترين آثار شرقشناسى به حساب مىآيد، يك يهودى و در واقع يك يهودى صهيونيست است؛ به گونهاى كه حتى در دوران دانشجويى خودش هم براى يهوديان صهيونيست اعانه و كمك جمع مىكرد و اساسا همه آثارش را در راستاى نيازهاى دوست اشغالگر اسراييل مىنويسد. خلاصه اينكه يهودىها در اين جريان نقش داشتهاند و نقششان هم كاملًا محورى بوده است.
\* نقاط عطفى كه يهود در آن مقاطع، در تحريف و جعل تاريخ اسلام از جمله: ورود اسراييليات نقش داشته اند، كدامند؟
دو مرتبه تأكيد مىكنم كه اين سؤال هم در ادامه سؤال قبلى نيازمند مطالعه بيشتر است و در حدى كه الان مىتوانم به آن پاسخ بدهم، بايد بگويم، اولًا نمىتوان در تاريخ مقطعى خاص را تفكيك كرد و اين طور گفت آنها كه در منطقهاى وارد شده و در منطقهاى ديگر وارد نشدهاند. يعنى از قبل از تعامل شرق و غرب يعنى رفتن مسلمانها به اروپا و مشكلاتى كه در آنجا داشتهاند گرفته تا مسائل مختلف ديگر همه اينها در همه ابعاد و اقسام وارد شدهاند. اما در عين حال مطلب قابل توجه اين است كه يك يهوديگرى افراطى در تحقيقات اسلامى مثل شرق شناسى وجود دارد. به طورى كه به شكل خيلى واضح و زنندهاى تلاش مىكنند دستاوردهاى مختلف دورههاى اسلامى با انديشههاى يهود، پيوند بخورد و همه اينها محصول برخورد مسلمانها با يهودىها به نظر بيايد گويا همه آنچه در اسلام ديده مىشود نتايج كارهايى است كه يهودىها از قبل از ظهور اسلام انجام مىدادند. اين نگاه را صرفاً يهوديگرى مىنامم. و اين رويكرد تا آنجا پيش رفته كه ساختار قرآن را ملهم از تورات دانستهاند به اين معنى كه قرآن به نوعى باز آفريده تورات است. در كتاب مطالعات قرآنى «وَنزبرو» اين ديدگاه را به طور شاخص مىتوانيم ببنيم البته ما از قديم خيلى از نشانههاى خرد را داشتهايم كه به گونه اى به تاريخ و زندگى يهودىها نسبت داده شده است؛ مثلًا در مورد ذبح عبدالله فرزند عبدالمطلب و پدر پيامبر (ص)، يك كاهن يهودى مىآيد و راهكار را به عبدالمطلب نشان مىدهد تا چگونه از نذر ذبح فرزندش برهد يا در ديگر مقاطع مهم مىبينيم كه به شكلى با ارائه رهنمودها و راه حلهايى در مورد پيامبر (ص) وجود دارند.
\* آيا طى دو، سه دهه اخير با توجه به رخدادهاى جديد، رويكرد ويژهاى به شرق و اسلام از سوى خاورشناسان مشاهده مىشود؟ مشخصات اين رويكرد كدامند؟ به چه مباحثى بيشتر توجه نشان مىدهند؟
بر خلاف عزيزانى كه در اينباره در كشور حرف مىزنند، من در دو سه دهه اخير سخت معتقد به يك تفكيك ميان گرايشهاى مثبت و منفياى كه در شرقشناسى به وجود آمده هستم. برخلاف دهههاى پيشين آن حالت يكپارچگى كه در شرقشناسى وجود داشت و تقريبا روحيه حاكم برآن يك نوع احساس جدايى بين مسلمانها و احساس برترى جويى نسبت به مسلمانها بود، در دو سه دهه اخير شاهد بروز رخنه در اين يكپارچگى و پيدايش نوعى دو دستگى در مطالعات شرق شناسانه هستيم. البته در مطالعات قبلى هم كه روحيه حاكم، روحيه سلبى منفى بوده نمونههاى قابل توجهى براى كسانى كه روحيه همدلانه داشتند داريم.
الان جريان به گونهاى شده كه من فكر مىكنم بايد از دو