ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - مهر نگاه
مهر نگاه
مرحوم سيد على اكبر ابوترابى (ره)
مرحوم حجتالاسلام سيد علىاكبر ابوترابى آزاده سرافراز و ملجأ و پناه آزادگان در دوران اسارت خاطرات و حكايت شيرينى را از زندگى خود تنظيم و به يادگار گذاردهاند كه در بردارنده نكات مفيد و قابل توجهى مىباشد. در اينجا توجه خوانندگان محترم مجله را به نقل خاطرهاى به قلم ايشان درباره توسل و يقين شهيد حجتالاسلام سيدعلى اندرزگو به وجود امام عصر (ع) جلب مىكنم.
يكى از جرياناتى كه در زندگى ما اتفاق افتاد، كه نيت خالصانه و دعاى خير و آن ايمان و اعتقاد و اخلاص شهيد سيد على آقا اندرزگو دست ما را هم گرفت، جريانى بود كه با هم در تهران توى ماشين فولكس داشتيم مىرفتيم. بنده لباسهايم (عبا و عمامه) را درآورده و گذاشته بودم روى صندلى پشت سر راننده و با يك بلوز يقه كيپ پشت فرمان نشسته بودم. معمولًا اين طور بود كه وقتى ايشان در ماشين بود اگر سر قرارى مىرفتيم من لباس روحانى خود را بيرون مىآوردم و اگر سر قرار نبودم براى اينكه بيشتر ايمنى داشته باشيم با لباس مىرفتيم. من ايشان را سر قرار پياده مىكردم و مىرفتم دورى مىزدم، باز سر وقت مىآمدم، ايشان را سوار مىكردم.
آن روز، سر قرار رفته بوديم و بر مىگشتيم؛ ولى هنوز من لباس را نپوشيده بودم. مىخواستيم برويم سمت ميدان شوش. آمديم چهار راه مولوى.
براى رفتن به ميدان شوش دو راه است. يكى مىآيد ميدان شاه سابق؛ يعنى حاجآقا مصطفى فعلى، كه مىخورد به خيابان رى و بعد مىرود به ميدان شوش. يك راه هم مىرود خيابان انبار گندم كه خيابان باريكى است و يك طرفش هم ميدان بار است. به همين دليل، ترافيك آن خيابان از همه خيابانها بيشتر است. چون يك خيابان شلوغى بود، گفتيم از اينجا برويم.
اين جريان حدوداً يك سال و نيم بعد از آن تعهدى بود كه ما به ساواك داده بوديم كه يا خودمان او را بكشيم و يا تحويلش بدهيم. اواسط اين خيابان، ديديم ماشين پليس تهران آژير مىكشد و با سرعت مىآيد. خوب، با آن عجله و شتاب، ماشينها مىرفتند كنار و او هم مىآمد جلو. ما هم مثل بقيه آهسته كشيديم كنار؛ ولى به راهمان ادامه داديم. وقتى ماشين گشتِ ضد خرابكارى رسيد جلوى ما، يك دفعه پيچيد و راه را بر ما بست. سه نفر آمدند پايين. دو نفر با يوزى سنگر گرفتند و استوارى آمد به طرف ما. از شيشه بغل راننده دست آورد داخل، پشت گردن مرا محكم گرفت. ديگر ما فاتحه خودمان را خوانديم.
هر كس به جاى ايشان (سيد على آقا) بود در را باز مىكرد و از آن طرف فرار مىكرد. كوچه هم پهلوى ايشان بود و هيچ مسئلهاى براى او به وجود نمىآمد؛ اما من، دام پليس مىافتادم؛ چون در ماشين سه يا چهار مأمور ديگر بودند.
در عين حالى كه پليس پشت گردن من را گرفته بود و به چشمان من نگاه مىكرد تا ببيند من تغيير قيافه مىدهم يا نه، او با كمال آرامش سر جاى خود نشست و حتى به پليس هم التماس نكرد، مثل يك نفر كه هيچ خبر ندارد.
با خودم مىگفتم: «خدا كند اين سيد يك شليكى بكند و بپرد توى جمعيت و برود، كه اگر مأمورين مىخواستند تيراندازى كنند، به دليل ازدحام در آن خيابان، حداقل صد نفر مجروح مىشدند». ما هيچ نگفتيم. اين سيد بزرگوار هم صاف نشسته بود جلو، بغل دست من. اين استوار هم محكم ما را گرفته بود.
يك مرتبه ديدم (استوار) سرش را كشيد توى ماشين و يك نگاهى داخل ماشين انداخت. نگاهش افتاد به عمامه و عباى من كه روى صندلى عقب بود. خيال كرد اشتباه كرده. دستش را (از پشت گردنم) برداشت. دست راستش را گذاشت روى سينهاش و هى مىگفت: «قربان ببخشيد! قربان پوزش