ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - باران رحمت
شنها را روى ما بريزد و در زير شنها مدفون شويم.
همه مشغول شدند و هر يك براى خود قبرى كند و در اين حال به حاجيان گفتم: جلوى قبر خود بنشينند تا به چهارده معصوم (ع) توسّلى بجوييم و خودم شروع به خواندن دعاى توسّل كردم. ابتدا به رسول خدا (ص)، بعد به حضرت زهرا (س) و سپس به ساير امامان (ع)، وقتى به امام عصر (ع) رسيدم، روضهاى خواندم و گريه زيادى كرديم. در اين حال الهام شدم كه همه با هم «آقا» را با اين ذكر بخوانيم: «يا فارس الحجاز أدركنا، يا اباصالح المهدى ادركنا، يا صاحبالزمان ادركنا» همه با حال نااميدى و گريه و زارى اين ذكر شريف را تكرار مىكرديم و آقا را صدا مىزديم.
به حاجيان گفتم: «با خدا قرار بگذاريد كه اگر نجات يافتيم همه اموالى كه به همراه داريم در راه خدا انفاق كنيم، با خدا عهد ببنديم كه اگر نيازمندى به ما مراجعه كرد در حقّ او كوتاهى نكنيم و بقيه عمرمان را در برآوردن نيازهاى مردم كوشا و ساعى باشيم».
اضطرار و انقطاع كامل
بعد از توسّل و توجّه، هر كسى مشغول راز و نياز با خداى خود شده، من هم از جمع، جدا شدم و پشتِ تپه كوچكى رفتم و با خداى خود سخنانى گفتم كه بماند. به امام زمان عرضه داشتم: «آقا جان اگر الان به فرياد ما نرسى، پس كى و كجا به فريادمان خواهى رسيد». گريه و توسل عجيبى داشتم كه قابل توصيف نيست. در مدّت عمرم چنين حالت شيرينى چه قبل و چه بعد از آن حادثه، ديگر در من پيدا نشد.
باران رحمت
در حال توسّل و تضرّع بودم كه ناگهان آقايى در شكل و شمايل يك مرد عرب، به همراه هفت شتر كه بارهايى بر آنان بود، در برابرم ظاهر شد. با آنكه بيابان صاف و هموارى در مقابل من بود و همه چيز از مسافت دور قابل رؤيت و ديدن بود، اما من آمدن او را نديدم و متوجّه نشدم. خيال كردم از عربهاى حجاز است و احياناً شتربانى است كه همراه شترهايش به مسافرت مىرود و يا شايد رهگذرى است كه تصادفاً از اين بيابان عبور مىكرده است. با ديدن او به حدّى خوشحال شدم كه از شادى در پوست خود نمىگنجيدم. با ديدن او خود را در جَريه كه مرز ميان عربستان و عراق بود مىديدم. با خود گفتم: اين آقا حتماً راه رسيدن به «جريه» را مىداند و ما را راهنمايى خواهد كرد.
در حال بشاشت و شادمانى بودم كه ديدم آن آقا به طرف من آمد، من هم از جا برخاستم و با خوشحالى به طرف او رفتم و به او سلام كردم. در پاسخ فرمود: «عليكم السلام و رحمةالله و بركاته». به هم كه رسيديم روبوسى كرده، من صورت او را بوسيدم. شمايل او در اوج زيبايى و جذّابيّت بود، و چشم و ابرو و صورت بسيار زيبا و نورانى داشتند. پس از سلام و روبوسى به زبان عربى فرمودند: «ضيّعتم الطريق؛ راه را گم كردهايد؟»
گفتم: بله.
فرمودند: من آمدهام كه راه را به شما نشان دهم.
عرض كردم: خيلى ممنون.
بعد فرمودند: از اين راه مستقيم برويد و از ميان آن دو كوه بگذريد، به دو كوه ديگر مىرسيد، از ميان آنها هم بگذريد، جادّه براى شما نمايان مىشود بعد طرف چپ را بگيريد تا به جريه برسيد.
آقا پس از نشان دادن راه فرمودند:» النذور الّذى نذرتم ليس بصحيح؛ نذرهايى كه كردهايد، صحيح نيست».
عرض كردم: چرا، آقاى من؟
فرمودند: «نذر شما مرجوح است، اگر همه دارايى خود را در راه خدا انفاق كنيد چگونه به عراق مىرويد؟ در حالى كه شما چهل روز در عراق مىباشيد و به زيارت امام حسين (ع) و اميرمؤمنان (ع) و ساير امامان (ع) مشرّف مىشويد، اگر آن چه راه همراه داريد، در راه خدا انفاق كنيد، در مسير، بدون خرجى مىمانيد و مجبور به تكدّى و گدايى مىشويد و تكدّى هم حرام است. آنچه را از مال و دارايى به همراه داريد، الان قيمت كرده و بنويسيد و وقتى به وطن خودتان رسيديد به اندازه آن در راه خدا انفاق كنيد، اكنون عمل به نذرتان مرجوح است.»