ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨ - نغمه هاى شوق
نغمههاى شوق
رضا بابايى
اى شوكت نماز! شكوه روزه! اصالت حج! كرامت زكات! شرافت دين و هيبت عدل! بار غيبت بر زمين بگذار و بال فرج بگشاى. ديگر نه وقت پنهان شدن از چشمان آبى آسمان است. زمين بى تو كشتزار ظلم شده است، و باران، اشك فرشتگان را همسفر.
آه، ديگر حوصله ما را ندارد؛ ناله از ما مى نالد، و گريه پايان خود را نگران است.
اى صبح! شام ما را سينه بشكاف؛ اى سپيده! سپاه سياهى را درهم شكن، اى شكوهمندى دين! تيرگى بخت ما را برمتاب؛ اى شهسوار دشتهاى پى درپى غيبت! «تيزتك گام زن، منزل ما دور نيست.»
«شام تو اندر يمن، صبح تو اندر قرن، ريگ درشت وطن، پاى تو را ياسمن، اى چو غزال ختن! تيزترك گام زن. منزل ما دور نيست.»[١]
نماز، روى به قبله تو ايستاده است؛ كه قبله كعبه تويى.
روزه، لب تشنه ياد تو است؛ كه شادى افطار تويى.
حج، بيابانهاى غيبت را به شوق تو مى پيمايد؛ كه سعى او صفاى توست.
جهاد، انتظار ذوالفقار تو را مى كشد؛ كه تيزى شمشير وى، فرمان توست.
زكات، خرقه درويشى به تن كرده است؛ سخاوت را به او بياموز!
امامت، عزادار غيبت است؛ كه بى تو كناره نشين گودها شده است.
حسن، ديگر به خود نمى بالد؛ خواستار ديدار توست.
يادها از ياد رفته اند؛ بى وفايى را از آنان بازگير!
با تو گلها، همه مى خندند؛ بى تو هر گلى، دهانه زخمى چركين است.
با تو باران، پيامبر طراوت و زندگى است؛ بى تو باران، هق هق آسمان است.
با تو، هر بيگانه اى آشناست؛ بى تو آشنايان، كينه وران بى رحمند.
با تو، هر روز، امروز است؛ بى تو روزها همه ديروزند.
با تو، همه خويشان منند؛ بى تو، برادرانم يوسف كشان كنعانند.
با تو، من مى خندم، مى گريم، مى بالم، مى شورم، مى نازم، مى تازم، و مى مانم؛
بى تو، من، ماندن را نيز از ياد برده ام.