ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٠ - دوره صحافى شده موعود
ادامه از صفحه ٣٥ (نمايشنامه)
مرد: نه.
شيخ حسين: يعنى نيستى؟
مرد: نه.
شيخ حسين: (از سر بى حوصلگى) پس از كدام قوم و قبيله پرت و پلايى هستى؟
مرد: تو را به قوم و قبيله من چه كار؟ از خودت بگو كه اينجا چه مى كنى؟
شيخ حسين: بلند شو جوان به كارت برس. مرا به حال خودم بگذار. (سرفه مى كند)
مرد: دو كلام سخن گفتن در اين شب و تنهايى و طوفان، جز اين است كه صبح را نزديكتر مى كند؟
شيخ حسين: براى من كه به مدد مصيبت، صبح و شامم يكى شده است. چه فرق مى كند؟
مرد: فرق نمى كند، يعنى زيان هم ندارد. پس سخن بگو.
شيخ حسين: حضورت به دلم نشست. جوان مودبى هستى ولى به گرفتارى من كار نداشته باش (سرفه مى كند) بگذار به حال خودم باشم. آنكه بايد از حالم خبر بگيرد، خود بى خبرم گذاشته است.
مرد: چه كسى قرار بوده خبر بگيرد؟
شيخ حسين: (سرفه مى كند) دست روى دلم نگذار مرد؟ چهل شب چهارشنبه است كه اينجا به انتظارش نشسته ام امام كمترين اعتنايى نكرده است.
مرد: مى خواستى به او چه بگويى؟
شيخ حسين: باز كه گريز به مصيبت مى زنى؟ رها كن مرد.
مرد: چه زيان اگر غم و دردت را به من بگويى؟
شيخ حسين: چه فايده اگر به رهگذرى چون تو بگويم كه عاشقم، كه بيمارم، كه فقير و درمانده و مضطر و مستاصلم. (سرفه مى كند و براى خودش قهوه مى ريزد) هان؟ چه فايده؟
مرد: (استكان قهوه را بر مى دارد و لب مى زند و پيش روى شيخ مى گذارد) زياد سخت نگير. به عشقت مى رسى. بيماريت هم لاعلاج نيست. خوب مى شوى (استكان قهوه را به دستش مى دهد). قهوه ات را بخور.
شيخ حسين: (قهوه را مى خورد و سرفه اش آرام مى يگرد. به وضوح آرامش و سرخوشى به چهره اش مى دود. چپقش را در مى آورد. چاق مى كند و به مرد تعارف مى كند) مى كشى؟
مرد: نه، نمى كشم ... اما فقر ... فقر نعمت خوبى است. از دستش نده. داشته باش. تا آخر عمر داشته باش.
شيخ حسين: (سرخوش) سينه ام آرام شده است. هيچ دردى احساس نمى كنم. انگار ديگر سرفه هم نمى كنم. تو چقدر دوست داشتنى هستى مرد! چه خوش به دلم نشستى.
مرد: (بر مى خيزد) با زيارت قبر مسلم چگونه اى؟
شيخ حسين: (سرحال بلند مى شود) موافقم. حسابى سرحال و شاداب شده ام. شما جلو بيفت. نور صحنه گرفته مى شود و شيخ حسين مى ماند. آميزه اى نور سبز و آبى و سفيد، پيش روى شيخ حسين حركت مى كند.
شيخ حسين: راستى! نكند كه تو خود امام زمان باشى؟ نور به شديدترين شكل ممكن، طالع مى شود و آرام به سمت آسمان، اوج مى گيرد. بوى عطرى دل انگيز و فرح بخش در سالن مى پييچد.
شيخ حسين: (باخود مزه مزه و تكرار مى كند) تو خود امام زمان باشى؟! اين شفاى آنى من! اين شادابى و طراوت و سرخوشى! اين عطر دل انگيز حضور! (حسرتبار و منكسر) واى! واى! واى! چرا نفهميدى مرد؟ چرا جان ندادى؟ چرا روح نسپردى؟ چرا قالب تهى نكردى؟ چرا اين همه جسارت كردى؟ چرا حرف از غير او زدى؟ چرا از او تمناى غير او كردى؟ بى حميت! بى معرفت! بى لياقت! بى هرآنچه مردان دارند!
تو مقابل خورشيد نشستى و شمع طلب كردى؟! تو به زلال كوثر رسيدى و عطشناك باز آمدى؟! به مزرعه بيكران معنويت رسيدى و به يونجه بار خودت كردى؟ اى واى از حسرت! اى واى از ندامت! اى واى از جهالت! اين عشق چه بود در مقابل آنچه پيش روى تو بود؟! بيمارى چه جا گفتن داشت؟! شكايت از فقر پيش كسى كه ديدنش نهايت اسغناست؟ (مى گريد) من خطا كردم