ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - عشق به خورشيد
شيخ حسين: چهل شب چهارشنبه در مسجد كوفه بيتوته كردم. گفته بودند اين زمان و مكان، مطمئين ترين جايى است كه ميتوان به محضر آن عزيز رسيد.
اما در تمام اين چهل شب كه سر به سال مى زند، هيچ نشانى از محبوب نيافتم.
گرما چشيدم، سرما كشيدم، شماتت شنيدم، سختى ديدم اما دريغ از گوشه چشمى، دريغ از عنايتى.
بيمارى ام روز به روز شدت مى گرفت آنچنانكه با هر سرفه اى، جرعه اى خون از سينه ام مى ريخت. چهلمين يا آخرين شب چهارشنبه بود. ياس و خستگى بر تار و پود وجودم چنگ مى زد. گفتم اگر امشب نبينمش پيداست كه نديدنى است. اگر امشب دست نيابم، قطعا دست نيافتنى است. اگر سحورى درى را چهل هفته مدام كوفته باشى و صدايى نشنيده باشى و كسى را در آستانه در نديده باشى، چه مى توانى بگويى جز اينكه خانه تهى است و صاحبخانه نيست.
من بر اين گمان بودم و مردى كه در غبار آمد، اين گمان را تشديد كرد، گفتم او اگر آمدنى بود مزاحمتى از اين دست، سر نمى رسيد.
همچنانكه صحنه روشن است، بر پرده انتهاى صحنه، آسمان ابر گرفته شب، نمودار مى شود. از اين پس نور صحنه آرام آرام رو به كاستى مى گذارد تا انتهاى سخنان شيخ كه كاملا تاريك مى شود. با كم شدن نور، صداى مهيب طوفان فزونى مى گيرد.
من، بيرون در مسجد نشسته بودم (ميرزا را كنار در مى نشاند و عبايش را به دوش او مى اندازد) تا خون گلويم، صحن و سراى مسجد را آلوده نكند.
گرسنگى، بيمارى، ياس و سرما، اميدم را از زندگى بريده بود و انگيزه ادامه حيات را ربوده.
آسمان گرفته بود و طوفانى عجيب، مى رفت تا خانه ها را بنيان كن كند.
به زحمت آتشى گيراندم تا قهوه اى درست كنم. اندكى قهوه تمام توشه من بود.
(ميرزا آتشى روشن ميكند و قهوه را در قهوه جوش مى ريزد و تنها استكانش را در كنار آن مى گذارد. ميرزا اكنون پيچيده در عبا از شدت سرما، به جاى شيخ حسين سرفه مى كند. شيخ حسين با نورى كه از پشتش مى تابد، ضد نور مى شود و سايه روشن او به ميرزا روشنى مى بخشد. شيخ حسين نقش مرد را بازى ميكند.)
مرد: سلام عليكم شيخ حسين آل رحيم!
شيخ حسين: (با بى اعتنايى و كراهت به او نگاه مى كند و جواب سلامش را نمى دهد) بايد از باديه نشين هاى اطراف نجف باشى كه مرا به اسم صدا مى كنى.
مرد: نه، نيستم. (در كنار او مى نشيند)
شيخ حسين: لابد آمده اى كه ميهمان اين يك استكان قهوه من بشوى، امشب قهوه كم آورده ام.
مرد: نه، به اين قصد نيامده ام.
شيخ حسين: از عربهاى بيابانى حجاز به نظر مى آيى.
مرد: نه، نيستم.
شيخ حسين: از اطراف شامى؟
بقيه در صفحه ٩١