ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧١ - بيا اى صاحب عصر!
مى بينيم چرا كه اگر نبينيمش سوى چشمانمان را از دست مى دهيم، آرى من نيز هر روز تو را مى بينم امابراستى به كدام چهره اى و در كدامين جامه كه هر روز تو را زيارت مى كنم كه هيچگاه سعادت شناخت تو را ندارم؟ باز هم از جا برمى خيزم، به آب ديده وضو مى كنم و سماتى بر سماء مى خوانم تا تسكين دل دردمندم باشد دعايى كه به گفته مادربزرگ فرجت را نزديكتر مى سازد. به هر حال نمى توانم دلتنگى نكنم زيرا با همه دردها و ناراحتيهايى كه در بردارد براى من دوست داشتنى است ديگر اشك مجالم نمى دهد و قطرات آن كه از عمق وجودم سرچشمه گرفته اند بر شيارهاى مورب گونه هايم سرازير مى شوند و قلبم را از هر چه غير از توست مى شويند و قلبم اكنون آنچنان زلال است كه مردن و منتظر ماندن برايش يكسان است. قلب من خواه با مرگ بخاطر تو پر شود خواه با انتظار براى تو! فرقى نمى كند، در اين هر دو ابديت عشق تو برپاست! براستى تو كيستى؟ تو كه در كنارم هستى بى آنكه تو را ببينم يا حداقل بشناسم، تو كه غالبا ديدارت مى كنم! تو كيستى كه وقتى با تو صحبت مى كنم سكوت مى كنى و هيچ بر زبان نمى آورى ولى به اعماق قلبم نفوذ كرده و آنجا با من سخن مى گويى؟! بگو براستى تو كيستى؟ چگونه اى؟ كجائى؟ چه وقت مى آيى؟ آن زمان كه گل ستاره ها پرپر شدند؟ آن زمان كه همه رؤياهاى درخشان پرنده اى شدند و پر كشيدند؟ آن زمان كه تبر مرگ بر خاكم افكند و طاق آسمان فرو ريخت؟ آن زمان مى آيى؟ نه نه، چه عذاب آور است و چه تلخ و ناگوار، با من اينگونه نامهربان مباش و بيا، بيا و درد مرادرمان كن!
چشمهايم ديگر از اشك پر شده و افق را تار مى بينم و درخشش آسمان در قطرات اشكم محو مى شود، دلم طاقت نمى آورد مى خواهم فريادى از عمق جان برآورم و به همه بگويم ديگر تاب اين همه انتظار ندارم، ولى شيرينى و زيبايى و عظمت اين انتظار خوش همچون سنگى مقاوم در برابر سيلاب گريه هاى من نشسته پس اى پاكتر از زلال آب همچون ستاره اى پس از باران منتظرت مى نشينم و از تو مى پرسم؛ كه براستى چه وقت مى آيى؟ تا همه را از اينهمه ظلم و ستم و جور رهايى دهى! آن چه زمانى است كه تو: محبوب ما، سرور ما، صاحب ما و آقاى بزرگوار ما بر مسند زرين پادشاهى عالم عدالت مى نشينى! براستى اى صاحب عصر آن چه عصرى است؟ و در اين هنگام است كه طنين دلنوازالله اكبر گوشم را مى نوازد و اميد بر فرج و ظهورت مى بندم اى بهترين،
اى يوسف گمشده زهراعليهاالسلام!
كرج- مهرنوش بلاليان