ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٣ - عشق به خورشيد
لااقل سنگ صبورى كه بى آنكه چشم در چشمم داشته باشد. كوله بار خستگى را از دوش دلم بردارد.
به دنبال كسى ميگشتم كه حقارت و درماندگى ام را نبيند يا به رخم نكشد اما حرفهايم را بشنود و دردهايم را بكاهد.
در روز روشن چنين كسى را نداشتم، چه رسد به آن وقت شب كه درها همه بسته بود و رابطه ها همه گسسته.
ويران و ويلان بودم در كوچه پس كوچه هاى شهر، سرفه و درد سينه امانم را بريده بود و گرسنگى توانم را ربوده و عشق و حرمان و ياس، جانم را به آتش كشيده.
ناگهان بى هيچ تصميم و اراده اى خود را مقابل خانه استادم يافتم. همو كه پيش از اين سنگ صبورم بود و راز عشق مرا با دست هاى عطوفتش گشوده بود.
مقابل در ايستاده بود، با لباس سفيد بلند و چشمهايش كه از گريه شبانه تر شده بود.
ميرزا: اينك لباس سفيد پوشيده بود و به هيات استاد درآمده، در نورآبى موضعى مقابل او ايستاده است. در آستانه درى كه اكنون در خانه استاد است.
استاد: خسته اى شيخ حسين؟
شيخ حسين: اوراقم.
استاد: اين چه آشفتگى است شيخ؟ مستان نيمه شب از تو سرپاترند.
شيخ حسين: آنها شايد جايى براى تكيه دادن دارند. شانه اى كه بر روى آن دست بگذارند و ايستاده بمانند.
استاد: كاش تو هم مست بودى، نه اين همه غافل.
شيخ حسين: مست بودم؟!
استاد: آرى، مستها لااقل تكيه گاه را ميشناسند، شانه اى، درى، ديوارى، و ... تو ... چشم از تكيه گاهت فرو بسته اى، مست ها به وقت مستى راست مى گويند و ... تو باخودت هم راست نيستى. مست ها بالاخره هوشيار مى شوند اما اين خواب تو انگار هرگز بيدارى ندارد.
شيخ حسين: استاد! خودم به قدر كافى دارم، بارم نكن، آنچه بايد از آنها كه نبايد توهين ديده ام، شماتت شنيده ام، ناسزا چشيده ام، تو ديگر بر اين جگر آش و لاش، نمك نپاش.
استاد: جمع كن اين بساط دريوزگى را شيخ! دور از شان لباست مثل سگان بى صاحب در كوچه و خيابان پرسه مى زنى كه چه؟
شيخ حسين: استاد حرمت مرا نگه نمى دارى. حرمت خودت را نگه دار. شان شما اين همه اهانت نيست.
استاد: شان تو شان اين حال و روز است؟ لااقل آبروى علمى كه آموخته اى، نگه دار.
شيخ حسين: دهان مرا باز نكن استاد! كدام آبرو؟ كدام علم؟ اين علمى كه با آن يك جو هم بار آدم نمى كنند؟!
استاد: اگر تو درس را به خاطر جو خوانده اى، همان جو لياقت توست. مگر نديده اى اين حديث را كه هر كه علم را به خاطر دنيا بياموزد، بوى بهشت به مشامش نمى رسد. اگر به دنبال جوى اين دنيايى، جهنم آن دنيا را هم بخر.
شيخ حسين: سالى كه نكوست از بهارش پيداست. اين جهنم مقدمه همان جهنم ماست.
استاد: پس برو علمت را بفروش و لااقل اين دنيايت را بساز.
شيخ حسين: (از كوره در مى رود) ياوه مى گوئى استاد! اگر من يك سال از سنوات تحصيلم را صرف كسب مال دنيا كرده بودم، حالا همه چيز داشتم.
استاد: (با فرياد) پشيمانى؟!
شيخ حسين: (عاجزانه) نه، ولى چرا اينقدر مرا مى چزانى؟
استاد: براى آنكه لياقت داريى ات را ندارى.