ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - سوار در برف
همان طور كه سوار اسب بود اشاره به سيد كرد و گفت: گرگها مزاحمت شدند، هان!؟ دستانت را ببر بالا! سپس تكه اى از شالش را جدا كرد و بر زخم كتف گذاشت، سيد مى لرزيد ولى هيچگونه احساس درد و ناراحتى نداشت. يك لحظه چشمش به اسبش افتاد حيوان نجيب چنان به سوار نگاه مى كرد كه انگار هزار سال است كه او را مى شناسد، اشك حيوان سرازير بود، سوار رو به سيد كرد و گفت: برو خدا نگهدارت شما نجات يافتيد، سيد گفت: ولى گرگها؟ زخم شانه ام؟ حيوانم؟ سوار لبخندى زد و دستش را به لامت خداحافظى بلند كرد چند ثانيه اى نگذشته بود كه سوار ناپديد شد. سيد هنوز دستهايش را پائين نياورده بود، ناگهان مانند كسى كه از خواب بيدار شود به خود آمد. خدايا! اين جوان زيبا كه بود؟ كتفم كه خون مى آمد و زخم شده بود چه شد؟ پس گرگها كو؟ چرا ديگر سردم نيست؟ من چرا گرسنه نيستم. همه اينها براى چند ثانيه او را سرگرم كرده بودند. آرى! آقا امام زمان به كمكش آمده بود و سيد بعدا متوجه شد. سيد هر سال از آن راه مى گذشت و هر زمان كه به گردنه مى رسيد در آن نقطه كه معشوق را ديده بود پياده مى شد و ساعتها اشك مى ريخت. تكه بريده شال تا آخر عمر همراه سيد بود و سخت ترين بيماران با تماس با اين تكه شال نجات مى يافتند به عشق مولا صاحب الزمان.