ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - مرا هم دعوت كردند، امّا
مرا هم دعوت كردند، امّا ...
على گوشه سنگر ساكت و تنها بود، على رضا دعا مى خواند، على اصغر قرآن به سر گرفته بود، پيك گردان يا الله حزن آلودى گفت، پتوى در را كنار زد و وارد شد. شب بود. پيك گفت: قاسم از شناسايى ديگر بر نمى گردد. حسين ناله اى زد، سيل اشك صورتش را خيس كرده بود. به سجده افتاده بود و بعد با صيحه اى ديگر بيهوش شد، يادش بخير.
امشب فكر كردم اينجا شايد دو كوهه است گرچه فرق هاى زيادى داشت توى دو كوهه ك راه مى افتى، ياد شهدا بود و ذكر خدا و اينجا در خيابان خلوت دانشگاه؛ اعلاميه هاى مختلف از شيرمرغ تا جلسه سخنرانى دكتر ... اما انصافا بعد از اين خيابان- كه حالا لغزنده بود- مسجد فضاى ديگرى داشت. مثل همان سنگر كوچك خط مقدم. يادش بخير.
ساعت حدود ١٠ شب است. از مسجد دانشگاه امير كبير خيلى چيزها شنيده بودم؛ اما شنيدن كى بود مانند ديدن و حالا ميديدم با فاصله اى به اندازه يك قدم بيرون همه چيز عادى و معمولى، زندگى جارى، مردم خواب و داخل همه بيدار، مشغول كار. كارى بزرگ، كارى براى زندگى، زندگى ئى كه مى گذرد بدون لحظه اى صبر.
از بين تقريبا ١٥٠ جوانى كه جمعيت دويست و چند نفرى معتكف را تشكيل مى دهند با محمد قاسمى صحبت را آغاز مى كنم. مى گويد: حالا بيشتر احساس بندگى مى كنم، توى جمع خوبها قرار گرفتم، بيشتر به عيب هاى خودم پى بردم.
ما كه اهل دو دوتا هستيم هميشه ميترسيم نكند اين چند روز روال زندگى را به هم بزند. اما او مى گويد: اگر احساس نياز بكنى مشكلى ايجاد نمى شود. كار بزرگى مى خواهيم انجام بدهيم. مجتبى نجار دانشجوى هوافضا هم تاكيد ميكند. ما دو بعدى هستيم. همانطور كه به ماديات احتياج داريم در مورد اينها هم احساس نياز مى كنيم.
سومين سال است كه كه در اين مراسم شركت مى كنم. اول نظر من هم همين بود. اما اعتكاف مى خواهد انسان را از دنياى مادى دور كند و فقط اين هم نيست كه بيايى نمازى و دعايى و بعد هم بروى. بايد راه اصلاح را از خدا طلب كرد. شايد اينجا راه هدايت نشان مى دهند.
فواد صادقى، متولد سال ٥٥ مى گويد: مثل اينكه اعتكاف انسان را براى يك سال بيمه ميكند. هركس بيشتر استفاده كند، بيشتر نيرو جمع مى كند.
محمد مى گويد: من كه دلم نمى خواهد تمام بشود.
مثل اينكه اينجا گلستان است. هرگلى رنگ شكل و بوى خاص خودش را دارد. از همه شكل و همه رنگى هم اينجا جمع شده اند. درست مثل همان زمان ها گه لباس ها يك رنگ بود. حالا هم جهاد است. جهاد اكبر. خوب كه بو ميكنى متوجه مى شوى كه همه يك بو را تداعى مى كنند. آن هم بوى اصل آدمى.