ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - مرا هم دعوت كردند، امّا
نمىدانم آقا كجا معتكف است؟ اما با دعاى اوست كه ما هم توانستهايم اينجا باشيم. باز هم محمد است كه اينها را مىگويد و زمزمه مىكند:
آرزوى بس عجب دارم
من تو را از خدا طلب دارم
احساس مىكنم اين بهانهاى بوده كه خدا خواسته محبّين را دور هم جمع كند
مجتبى ادامه مىدهد: احساس مىكنم آقا در دل تمام اين معتكفان، بهترين حالات روحانى به وجود مىآورد كه ظهور خودش را طلب بكنند.
قاسمى كه اصلًا دوست نداشت وارد گفتوگو شود، هر طور كه هست صحبت را جمع مىكند و جمع را بر هم مىزند. يكى از احكام اعتكاف است كه انسان نبايد در اين چند روز خودنمايى كند. محمّد بعد از چند دقيقه برمى گردد و زير گوشم مىگويد: برادر اگر خواستى چيزى بنويسى، اسم مرا ننويس.
كمى به اطراف نگاه مىكنم. بچهها تك تك سعى مىكنند كارهاى فردى را تمام كنند و دور هم جمع شوند. اين بار جوان ١٧، ١٨ سالهاى را انتخاب مىكنم. حسين ابوالحسينى طبرى دانشجوى رشته الكترونيك است و مىگويد: اين هفتههاى آخر ديگر دلم براى اعتكاف تنگ شده بود. اصلًا يك صفايى دارد. كاش در هر ماه سه روز را مىتوانستيم معتكف شويم.
مرتضى سعيدان تازه سال اوّل دبيرستان است. شايد كم سن و سالترين معتكف اين جمع باشد. مرتضى از حالات خودش مىگويد و اينكه اعتكاف چه فضاى عجيبى را برايش ساخته است. در آخر هم مىگويد: بعد از هر نمازى ظهورش را از خدا مىخواهم و مىخواهم كه يكى از افرادش باشم.
چراغها يكى، يكى خاموش مىشود وبچهها دور هم حلقه مىزنند. پرويز شيرزاد دانشجوى شهرستانى دانشگاه امام صادق، عليهالسلام، مىگويد: شايد آقا الان در فقيرترين مسجد تهران يا قم پهلوى چند تا پيرمرد ساده معتكف باشد.
آخرين چراغ هم خاموش مىشود. بچهها مشغول گريه و مداحى و سينهزنى هستند. محمّد مداح و مياندار است. بيرون مىآيم. احساس مىكنم مرا هم دعوت كرده بودند؛ امّا براى يك ساعت. دوباره همان فضاست. خيابان خيس و لغزنده دانشگاه كه با چراغ روشن شده است و اعلاميه درخواست هماتاقى و تدريس خصوصى و سخنرانى كذايى دكتر ... و همسايهها كه همه خواب هستند و هيچصدايى از هيچجا نمىآيد. صداى گريه و مداحى محمّد حالا آرام شده، در گويم مىپيچد: بيا يابن الحسن دورت بگردم.
مجيد باباوند- با تشكر از خواهر وجيهه كرمانى