ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - عشق به خورشيد
كار؟ شما كه بر منبرها مردم را موعظه مى كنيد ... تو سخنم را بريدى و گفتى.
گذشته
شيخ حسين: من اهل منبر و موعظه نيستم.
ميرزا: به هر حال، اين لباس، لباس موعظه است.
شيخ حسين: كى اين لباس مردم را به پرهيز از عشق دعوت كرده است؟
ميرزا: هميشه خدا
شيخ حسين: (ازكوره در مى رود، به شدت سرفه مى كند) بى انصافى است ... (سرفه، مجال سخن گفتن نمى دهد)
ميرزا: بى انصاف تويى مرد! خودت پرهيز نمى كنى از آنچه مردم را پرهيز مى دهى.
شيخ حسين: (از جا بلند مى شود) اين خلط مبحث است، اين عشق با آن عشق كه موعظه گران مردم را پرهيز مى دهند متفاوت است.
ميرزا: تفاوتش فقط در آدمهاست. اينجا تويى و آنجا مردم بيچاره.
شيخ حسين: چنين نيست. اين اتهام محض است. (سرفه مى كند)
ميرزا: تو عاشق دخترى هستى كه دختر من است. چنين نيست؟
شيخ حسين: عشق ...
ميرزا: جواب مرا بده ...
شيخ حسين: چرا ... ولى (سرفه مى كند)
ميرزا: ولى ندارد.
شيخ حسين: شما عشق يك نوجوان شانزده ساله- هفده ساله را با آنچه من بدان مبتلايم مقايسه مى كنيد؟!
ميرزا: شما هر دو به يك مقوله عشق مى ورزيد.
شيخ حسين: ولى آن عشق كجا و اين عشق؟ هوس كجا و عشق؟ سقوط كجا و صعود؟ عشق هايى كز پى رنگى بود ...
ميرزا: مطلب يكى است. اين تويى كه اسمش را عوض مى كنى. اين يعنى فريب مردم ...
شيخ حسين: اهانت نكن ميرزا!
حال
ميرزا: من به تو اهانت كردم شيخ حسين!
شيخ حسين: من هم گذشتم.
ميرزا: اكنون من نمى گذرم.
شيخ حسين: از چه نمى گذرى؟
ميرزا: از تو.
(عصبانى مى شود) از من؟ مگر تو چه حقى بر گردن من دارى كه نمى گذرى؟ جز اين است كه يك سال تمام مرا تحقير كردى و به من جواب رد دادى؟ بار آخر همين جا ايستاده بودم درد سينه ام همچنان مرا آزار مى دهد.
گذشته
شيخ حسين: (شروع مى كند به سرفه كردن و در طول صحبت، سرفه آزارش مى دهد) من امروز آمده ام كه با تكليف روشن از اينجا بروم. اينجور معلق ماندن ميان زمين و آسمان، ديگر برايم قابل تحمل نيست. اينجورنمى شود هرروز يك قلت تازه بياورى، هرروز با ليت و لعل روزگار مرا بگذرانى.
ميرزا: با چه زبانى بگويم شيخ! من دختر را به طلبه جماعت نمى دهم.
شيخ حسين: ببين ميرزا! من گفتم كه يك طلبه ساده هستم ولى مطلب آنقدرها هم ساده نيست. حد من حد جامع المقدمات و الفيه ابن مالك نيست. من صبحها علل الشرايع مى گويم. پيش از ظهر فصول الحكم مباحثه مى كنم. پيش از نماز مغرب و عشا تمهيد القواعد درس مى دهم.
ميرزا: تو هزارى هم از اين حرفهاى عربى بزنى كه براى زن و بچه نان نمى شود. مثل اينكه زنت به جاى هركارى برايت عربى برقصد.
شيخ حسين: (حرص مى خورد) چه قياس مع الفارقى ... (سرفه)
ميرزا: عزيزمن! دختر آتيه مى خواهد. زن زندگى طلب مى كند. نمى گويم تجملات و جواهرات ولى بالاخره شكم زن و بچه كه با علم پر نمى شود. تو هزار بار شتر هم علم داشته باشى. اگر غروب نتوانى يك تكه نان به خانه بياورى ...
شيخ حسين: اولا بار علم را با بار شتر مقايسه كردن، اهانت به مقام علم است. ثانيا من كه با كوله بار علمم اينجا نيامده ام. من محبت خالصانه ام را با خود آورده ام، عشق بى شائبه ام را، دلم را در طبق اخلاص