ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٢ - عشق به خورشيد
تا صبح، سه بار حجره ات را مرور كرده ام؟ چرا در حرم امير مومنان تا صبح كشيك كشيده ام و پس از نماز دستت را گرفته ام و با اصرار به اينجا كشانده ام؟
شيخ حسين: تو تا صبح سه بار به حجره من مراجعه كرده اى؟
ميرزا: چرايش را بپرس؟
شيخ حسين: تو در حرم كشيك مرا مى كشيدى؟
ميرزا: چرايش را بپرس؟
شيخ حسين: (با لحنى آميخته از كلافگى و حيرت فرياد مى زند) چرا؟!
ميرزا: نمى گويم.
شيخ حسين: (عصبى و خشمگين) به وضوح مرا دست انداخته اى، كشانده اى مرا به اينجا تا استهزايم كنى.
ميرزا: (مسالمت جويانه و التيام بخش) نه. به خدا قسم كه قصدم چنين نبوده است.
شيخ حسين: (كلافه) پس چه مى خواهى از جان من؟
ميرزا: مى خواهم كه داماد من بشوى.
شيخ حسين: (همچنان كلافه) تمامى ندارد اين بازى؟
ميرزا: چرا، تو برنده شدى، فقط بگو چگونه؟
شيخ حسين: من كه از حرف هاى تو سر در نمى آورم. سوال و جواب هر دو از توست، چگونگى اش را از من مى پرسى؟ تو حدود يك سال پيش مرا خفت از در خانه ات راندى و اكنون پس از اين همه وقت به سراغ من آمدى! من چه بگويم؟
ميرزا: تو در اين يك سال چه كردى؟
شيخ حسين: (شانه خالى مى كند) عجب سوالى مى پرسى، يك سال كار را در يك جمله مى خواهى؟
ميرزا: از پاسخ طفره نرو. براى اين ماجرا چه كردى؟
شيخ حسين: ديدى كه، رها كردم.
ميرزا: رها نكردى، آن همه عشق و اشتياق، رها كردنى نبود.
شيخ حسين: ميزان عشق مرا تو از كجا ميدانى؟
ميرزا: من با تو بد كردم ولى هرگز ابله نبودم. با كمترين عقل مى شد ميزان عشق تو را فهميد. چه چيزى مى تواند مردى با آن شان و مرتبت را پيش كسى چون من خوار كند؟
شيخ حسين: (با حسرت آه مى كشد) فقط عش- ق.
ميرزا: من فهميدم. ولى لجاجت كردم
شيخ حسين: چرا؟
ميرزا: گمان مى كردم كه براى تامين آينده دخترم دل مى سوزانم.
شيخ حسين: براى تامين آينده چه چيز بهتر از عشق؟
ميرزا: بگذار راحتت كنم. من از عشق سر در نمى آورم. نچشيده ام هرگز. شماتت مى طلبد، بكن.
شيخ حسين: نه، چرا شماتت كنم، خداوند همه نعمتهايش را به همه بندگانش نبخشيده است. تو هم به يقين چيزهايى دارى كه از آن محروميم.
ميرزا: بگذر از اين حرفها. بگو كه در پى آخرين پاسخ رد من چه كردى؟ چه شد كه ديگر سراغ عشقت نيامدى؟ خانه اى ديگر را در زدى؟ به دخترى ديگر عاشق شدى؟
شيخ حسين: (بهانه گريز و رفتن پيدا كرده است مى خواهد برخيزد) اگر از اين دست سوال هاى بى ربط بپرسى هيچ پاسخى نمى شنوى.
ميرزا: (نگهش مى دارد) ببخش. ديگر لام تا كام حرف نمى زنم. لال مى شوم. سراپا گوش مى شوم.
نور صحنه گرفته مى شود. شب است و آسمان را ابرهاى پراكنده پوشانده است. كور سوى ستارگان از لابه لاى ابرهاى سمج به چشم ميخورد. ماه تماما در زير ابر پنهان مانده است و روشنايى بسيار خفيفى از پشت ابرها به چشم مى آيد.
شيخ حسين در زير نور موضعى بنفش كه بيشتر آن دنباله اوست تاپيش روى او راه مى رود و سخن مى گويد.
شيخ حسين: خسته بودم. مچاله و تحقير شده. سنگينى تمام كوه ها را بر پشت فرسوده ام احساس مى كردم. از اين در رانده شده بودم اما دل و دماغ به خانه بازگشتن را را هم نداشتم. شرمم مى آمد كه كسى چون خودم را به خانه خودم راه بدهم كه ميزبان يا ميهمان خودم باشم. خودى كه شكسته بود، مضمحل شده بود، اسقاط شده بود. از آينه پرهيز داشتم و از روشنى گريز.
به دنبال مامنى مى گشتم، پناهگاهى با