ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - انتظار
انتظار
ما به خانه عمو رفتيم و آنها خوشحال شدند و به ما خوشامد گفتند. من با بچه هاى عمو و زنعمو بازى كردم و به باغ رفتم. عمويم يك دام داشت. ما با آن كبوترى گرفتيم و آن را در قفس انداختيم. من خيلى انتظار كشيدم كه عمويم آن كبوتر را به من بدهد؛ ولى او نمىداد و من به بابايم گفتم. او گفت: گناه دارد. عمويت هم مىخواهد آن را آزاد كند. من به پدرم گفتم: چرا آن را آزاد مىكند چرا به من نمى دهد؟ پدرم گفت: نه پسرم گناهه دارد. عمويت هم مىخواهد كه پرنده به خانهاش برود. من دوباره به عمويم گفتم. ولى او هر چه من مىگفتم مىگفت: گناه دارد. ولى من هرچه انتظار كشيدم نداد. من خيلى دوست دارم كه يك كبوتر داشته باشم. به پدرم گفتم تو هم يك دام دارى من هم مىخواهم يك كبوتر داشته باشم. پدرم گفت: نه! من ندارم. من گفتم: چرا از عمو نمىگيرى؟ پدرم گفت: اگر من از عمويت بگيرم از كجا آن را براى او بياورم. من هر چه انتظار كشيدم ولى نشد. من ديگر بزرگ شدم و يك ماشين خريدم. من سر كار رفتم و هنوز انتظار كبوتر را مىكشيدم. پدرم پير شد و به من گفت: جوان كبوتر را چكار دارى؟ برو زندگى بكن! از صد كبوتر قشنگتر است من انتظار كشيدم تا كبوترى داشته باشم و آن را براى تو وقتى كه مىآيى رها كنم تا او پرواز كند و با تو حرف بزند.
پيام صفوتى ٩ ساله