ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - سوار در برف
سوار در برف
آنچه مى خوانيد داستانى است كه خانم مريم نبيان ١٧ ساله از دهاقان اصفهان برايمان فرستاده و نوشته اند كه اين داستان ماجرايى است حقيقى از زندگى انسان شريفى كه نامش سالها پس از مرگ بر سر زبان مردم ماند.
هر وقت از او مى خواستيم كه اتفاق آن روز را تعريف كند حالش دگرگون مى شد، آب دهانش را قورت مى داد و نوعى ترس همراه با اشتياق به سراغش مى آمد. شغلش لگاره دوزى بود و تنها وسيله نقليه اش يابوى دودى رنگش بود. معمولا براى پيدا كردن كار به چهارمحال مى رفت و در روستاها و نقاط دوردست مدتها مشغول كار مى شد و بالاخره پس از سه يا چهار ماه كار به ولايت برمى گشت. اما، اينبار به علت مساعد بودن هوا، پاييز را در غربت گذرانده بود و با شروع اولين برف بايد به ديار خود بازمى گشت. هنوز از بروجن خارج نشده بود كه باريدن برف شروع شد ولى سيد مردى نبود كه خوف و هراسى از اين برفها داشته باشد.
شال سبزش را كه ميراث پدر بود، بار ديگر محكم كرد و افسار حيوان را به دست گرفت و جلوتر رفت. از روبروى روستاى نقنه كه رد مى شد دو سه نفر از دوستان سيد خواستند كه مهمانشان باشد، اما سيد نپذيرفت و به راهش ادامه داد. تمام صحرا پوشيده از برف و سفيد سفيد بود.
انعكاس نور خورشيد از پشت ابرها روشنايى يكنواختى را منتشر مى كرد. گرچه هوا سرد بود، اما قابل تحمل بود ولى هر از چندى باد مى وزيد و برفها را به صورتش مى زد. نزديكيهاى ظهر بود كه از گردنه گليسار گذشت. در اين فكر بود كه نهار را در روستاى همگين بخورد. چيزى هم نمانده بود، ولى ناگاه ابرها فشرده تر شدند و سرعت بارش برف زياد شد. برف و بوران پيدا كردن راه را مشكل مى كرد و از سرعت آنها مى كاست، كم كم سوز سرما بيشتر شد، ناگهان حيوان از جا جست و بعد ميخكوب شد. براى لحظاتى سيد نمى دانست چه اتفاقى افتاده است، اما با پاك كردن چشمانش از برف كم كم صدايى ناآشنا به گوشش خورد و لكه هاى تيره رنگى را كه در برف سفيد خودنمايى مى كردند بخوبى ديد. آرى! چند گرگ گرسنه دوروبرش را گرفته بودند و هر لحظه حلقه محاصره را تنگتر مى كردند. چند دقيقه اى نگذشته بود كه دو تا از گرگها جسارت به خرج داده و با پاشيدن برف بر روى او، حمله را شروع كردند. سيد با چوبدستى و سروصداى زياد جواب آنها را داد و آنها براى چند دقيقه دور شدند، اما كمى بعد دوباره حمله گرگها شروع شد. بالاخره يكى از گرگها از پشت به يابو حمله كرد، و سيد مجبور شد حيوان را نجات دهد و در همين گيرودار نجات دادن يابو، خود نيز مورد حمله گرگها قرار گرفت. ضربان قلبش تند شده بود و تنفس مشكل، سرماى كشنده مرگ را هر لحظه نزديكتر مى ساخت، سيد تا اين لحظه بر خود مسلط بود و دفاع مى كرد، اما ناگهان يكى از پاهايش بر روى برفها سر خورد و نقش بر زمين شد، رصت خوبى براى گرگها پيش آمد، گرگ گرسنه اى به يك خيز بر روى بدن سيد افتاد و با هم درگير شدند. كتف سيد توسط گرگ زخمى شد. ديگر اميدى به زنده ماندن نبود. سيد فريادى كشيد و با گريه كمك خواست.
يا جدا! يا صاحب الزمان! يا مهدى ادركنى!
خون گرم كتفش بر روى دستهايش ريخت و برف سفيد را رنگين كرد. حيوان از خودش دفاع مى كرد و مى خواست خود را نجات دهد و سيد گلوى گرگ را با شهامت فشار مى داد. ناگهان گرگها فرار كردند سيد لحظه اى به خود آمد. خدايا چه مى بينم، صداى حيوان بلند شد دستها را به زمين مى زد و مثل اينكه چيزى مى خواهد بگويد.
سوارى نزديك شد. جوانى چون قرص ماه، تنومند و خوش سيما. سوار بر اسبى سفيد به زيبايى تمام طبيعت. هيبت سوار سيد را متحير كرده بود. نگاهش گرم و مجذوب كننده بود، ناگهان سوار گفت: برخيز سيد! سيد از جا پريد و بلند شد. جوان چنان ابهتى داشت كه سيد جرات نكرد حرفى بزند. جوان