ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠ - بيا اى صاحب عصر!
بيا اى صاحب عصر!
باز هم فارغ از تمام افكار زمينى با دلى آكنده از عشق به افق سرخ و خونين چشم دوخته ام و دلتنگ ديدار توام و آنقدر حرفهاى ناگفته برايت دارم كه گمان نمى كنم عمر مجال گفتن آنها به من دهد.
هميشه احساس مى كنم در اين روز بيشتر به تو نزديك مى شوم و راحت تر مى توانم با تو صحبت كنم.
همين چند دقيقه پيش پرستو را ديدم به سوى افق پر مى كشيد و شاد بود دليل شاديش را پرسيدم مى دانى چه گفت؟
پرستو مى گفت: كسى در باغى زيبا با دستهايى مهربان برايش لانه اى از شاخه هاى درخت عشق ساخته و او مى خواهد براى زندگى به آنجا برود. پرسيدم چه كسى؟ در كدام باغ؟ گفت تو فكر مى كنى ما پرستوها بى صاحب و آشيانه ايم؟ اگر يك عمر دربدرى مى كشيم و خانه بدوشى، همه اش به عشق ديدار و وصال معشوق است و اكنون است آن لحظه باشكوه وصال! و آنگاه پر كشيد و از ديد من دور شد. گويى پرستو نزد تو مى آمد، به حالش غبطه خوردم، كاش منهم روزى به ديدار تو بهترين بيايم، راستى برايت بگويم؛ ديشب در خواب شقايق را ديدم او نيز همانند من خون دل مى خورد آخر او بارها از عشق تو جان سپرده و با اشك پاك آسمان ديگر بار از قلب زمين روييده و زنده شده! مى دانى؟ مردم اسمش را گذاشته اند، گل هميشه عاشق! چون هميشه جامه اى سرخ از خون دلش بر تن دارد و هميشه مانند من عاشق عزيزى چون تو بوده. محبوبم! مگر نه اينكه مى گويند مى آيى! و دست مردم را مى گيرى و عاشقان را نوازش مى كنى پس بيا! بيا اى محبوب زيبا! اى خوبروى مه پيكر! بيا و دل تنگ مرا مونس باش، بيا و درد مرا درمان باش، بيا و چشم منتظر مرا با نور ربانيت نورانى كن، كه بهترين دلتنگيها، دلتنگى براى تو و شيرين ترين درد، درد فراق تو و زيباترين لحظه ها، لحظه هاى انتظار كشيدن براى تو، بهترين است و من حاضر نيستم ذره اى از درد تو را به آسانى از دست بدهم!
يادم مى آيد مادربزرگ هميشه مى گفت ما هر روز معشوقمان را