ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٩ - نغمه هاى شوق
با تو، من غم گنجشكان زمستانى را هم مى خورم.
بى تو مرا با خود نيز كارى نيست.
با تو، ز نو هر رازى گشوده است؛ بى تو هر كلمه رازى است؛ هر گردى، كوهى از پوشيدگى است؛ هر قطره دريايى از حيرت و شگفتى است، و هر لحظه، يك تاريخ حسرت.
با تو «رفتگان» حسرت خورا ماندگانند؛ بى تو «من» شرمسار بودن خويش است.
دريغا كه اين دريغاها پايان نگرفته است.
حسرتا! كه دمى بى حسرت نزيستيم.
دردا! كه از درمان دوريم.
و افسوس كه افسانه خود را افسون كرده ايم.
تو را به انتظارى كه مى كشى سوگند كه نگاه ما را چنين خيره مخواه و بخت ما را چنين تيره.
ديروز، روزهاى غيبت را مى شمردم، روز بيگاه شد، و ماه اقبال در چاه.
در غم ما روزها بيگاه شد.
روزها با سوزها همراه شد.
روز گر رفت گو رو باك نيست.
تو بمان اى آنكه چون تو پاك نيست.[١]
ديروز، هزار جرثمه ياس، چنگ و دندان نشانم مى دادند، و من همه را به اشارت يك نويد روحانى از خود راندم.
اينك، كريمانه ترين وعده هاى خداى تو را، بر سينه دل نگاشته ايم، تا حرز جان از چشم زخم مايوسان باشد؛ كه هيچ زنده دلى، مژده هاى ربانى را به پاى نغمه هاى شوم نوميدى نمى ريزد.
|
زان شبى كه وعده كردى، روز وصل |
روز و شب را مى شمارم، روز و شب[٢] |