ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧ - از توحيدشناسى تا امام شناسى
امام هر عصرى خليفة الرسول است و خليفه هم بدون مستخلف عنه شناخته نمى شود. وجود مبارك حضرت خاتم الأوصياء، مهدى موجود موعود (عج)، هم خليفه ائمه گذشته است و هم خليفة الرسول و هم خليفة الله؛ كه با حفظ مراتب مى شود سلسلة الذهب. پس هركس پيامبر (ص) و ائمه (ع) قبلى را نشناخت، مهدى شناس نخواهد شد.
حضرت آيت الله جوادى آملى افزودند: جريان خاتميت، امامت و نبوت، نظير مسئله توحيد است؛ يعنى همان طورى كه معناى «لا إله إلّا الله» اين است كه يك خدا در عالم هست، بود و خواهد بود و غير از خداى فطرت پذير، دل پذير، معقول و مقبول، خداى ديگرى نيست، معناى خاتميت هم نفى ما عدا نيست، بلكه نفى ما عدا است در جمله سلبيه؛ و اثبات استمرار و دوام است در جمله موجبه؛ يعنى بعد از پيامبر خاتم، پيامبرى نمى آيد و او هم چنان نبى الهى است الى يوم القيامه. در مسئله مهدويت هم اين چنين است، يعنى بعداز خاتم الأوصياء، وجود مبارك امام موجود و موعود منتظر (عج)، امام ديگرى غير از او نيست و امامت آن حضرت (ع) هم تا ظهور ايشان انقراض عالم مستمر است.
معظم له با اشاره به وظايف انبياء و اولياى الهى در هدايت و رشد بندگان خدا، يادآور شدند: معناى خاتميت اين است كه انبياى الهى از آدم تا خاتم، تلاش و كوشش كردند كه جامعه بشرى را به رشد و بالندگى برسانند و ذخائر عقول آنها را شكوفا نمايند. آن گونه كه حضرت امير (ع) در خطبه اول نهج البلاغه در وصف انبياى الهى بازگو فرموده اند: «يثيرلهم دفائن العقول»؛ البته يك سرى علومى است كه انسان با حوزه و دانشگاه آمدن ياد مى گيرد كه در سوره مباركه نحل مشخص شده است: «وَاللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً»[١]؛ اما يك سلسله علومى است كه در نهان مان نهادينه شده است كه تبديل ناپذير است و ما را با آن علوم آفريدند؛ كه فرمود: «فِطْرَتَاللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[٢] و «وَنَفْسٍ وَ ما سَوَّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»؛[٣] با اين وصف مشخص مى شود كه ما با علوم ميزبان خلق شده ايم، نه با علوم مهمان؛ بنابراين تلاش حوزويان و دانشگاهيان بايد اين باشد كه چيزى فراهم كنند كه صاحب خانه را از خانه بيرون نكنند و اگر علم كسى- از حوزه و دانشگاه- با علم صاحب خانه هماهنگ باشد، عالم ربّانى است، «وَجَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ»؛[٤] در اين صورت نه تاريكى مى طلبد و نه راه كسى را تنگ و تاريك مى كند. اما اگر علوم از بيرون به عنوان مهاجم و غارت گر وارد شدند و صاحب خانه را دستگير و زنده به گور كردند و روى قبر او كاخى ساختند، چنين عالمى يا نحله آفرين است و يا بلاى جامعه خواهد شد.
شما ملاحظه بفرماييد، ملل را انبياء آوردند اما در مقابل، علمايى كه علم حوزوى و دانشگاهيشان ناهماهنگ با علم درونشان بود، نِحَلْ آوردند؛ و اين همه منحول ها، مجهو ل ها، جعليات و مذاهب گوناگون، محصول كارشان شد؛ كه اميرالمؤمنين (ع) مى فرمايد: «كم من عقلٍ أسير تحت هوى أمير»[٥]؛ اين گونه افراد، عالمان متهتّكى هستند كه جاهلانه عمل مى كنند و مصداق «قَدْخابَ مَنْ دَسَّاها» مى باشند.
اينكه مى بينيد همين كه چهار كلمه درس ياد گرفتند، سينه وجب مى كنند و مى گويند: يك وجب سينه و اين همه علم! براى همان است. اين گونه افراد مسلح نيستد؛ چون اسلحه انسان وارسته اشك و ناله است «و سلاحه البكاء»؛ لذا كسى كه اهل اشك و ناله نيست اگر عالم شود، نحله آور است و اگر مسئول دولت شود، غارت گر بيت المال خواهد شد.
حضرت آيت الله جوادى آملى در پايان تصريح كردند: بنابراين كسى كه به بيچارگى خود پى نبرد و اهل دعا و نماز شب نباشد، با چهار كلمه سواد و چهار تا مقام از جا در مى رود؛ اما همه پيامبران از آدم تا خاتم آمدند تا اين دفينه و گنجينه هاى عقل و غريزه ها و ... را كنار بزنند و آن زنده به گور شده ها را احياء و شكوفا نمايند تا انقلاب فرهنگى ايجاد كنند. آن وقت عقل شكوفا شده در برابر اين عقل مى تواند قواعد خود را الى يوم القيامه اثبات كند و در اين صورت نيازى به نبى ديگر نمى باشد. با اين بيان ديگر نمى توان گفت كه دموكراسى ما با تشيع، نبوّت، مهدويت و با اسلام سازگار نيست؛ چون اگر مرز اين دموكراسى و حقوق انسان ها مشخص شود خواهيد ديد كه چيزى نيست كه اسلام مشخص نكرده باشد؛ و اگر بگوييد دموكراسى چيزى است كه در اسلام به آن اشاره نشده است، در اين صورت شما با توحيد مشكل داريد؛ يعنى «لا اله الا الله و الغرب و الشرق»، كه همان تلبّيه جهاليت است كه مى گفتند: «لا شريك إلا لك تملكه و ما ملك».
به هر تقدير، وظيفه ما است كه در عصر غيبت توحيدشناس خوبى باشيم تا در سايه او نبى شناس خوبى باشيم و در سايه او امام شناس خوبى باشيم؛ خاتم النبوه را خوب بشناسيم تا در ظل او خاتم الولايه را خوب بشناسيم.
پى نوشت ها:
به نقل از: هفته نامه افق حوزه، سال چهارم، شماره ٤٦، دوشنبه ٢٥ مهر ١٣٨٤.
[١]. محمد باقر مجلسى، بحارالأنوار، ج ٥٢، ص ١٤٦. ح ٧٠ و ٧١، متن كامل اين روايت چنين است: «قال زرارة: فقلت: جعلت فداك؛ فإن أدركت ذلك الزمان فأى شىء أعمل؟ قال: يا زرارة إن أدركت ذلك الزمان فألزم هذا الدعاء: «أللّهمّ عرّفنى نفسك، فإنّك إن لم تعرّفنى نفسك لم أعرف نبيك، أللّهم عرّفنى رسولك فإنّك إن لم تعرّفنى رسولك لم أعرف حجتك، أللّهم عرّفنى حجّتك فإنّك إن لم تعرّفنى حجّتك ضللت عن دينى». همچنين ر. ك: شيخ عباس قمى، مفاتيح الجنان، شايان ذكر است كه شيخ صدوق در كتاب كمال الدين اين دعا را از عثمان بن سعيد عمرى نايب اول امام زمان (ع) نقل كرده است (ج ٢، ص ٥١٢، ح ٤٣).
[٢]. سوره نحل (١٦)، آيه ٧٨.
[٣]. سوره روم (٣٠)، آيه ٣٠.
[٤]. سوره شمس (٩١)، آيه ٧ و ٨.
[٥]. سوره انعام (٦) آيه ١٢٢.
[٦]. نهج البلاغه (صبحى صالح) كلمات قصار، ش ٢١١.